#مهمان_زندگی_پارت_375


-بهتره بریم نازی !

هنوز قدمی برنداشته بود که یاسمین محکم بازویش را گرفت و به طرف خود چرخاند و گفت :

-کجا هنوز جواب منو ندادی ؟

با خشم بازویش را از میان دستش بیرون کشید وگفت :

-گفتم که مجبور نیستم چیزی رو برای تو توضیح بدم !

با چشمانی که اخگرهای خشم از آن متصاعد میشد به تندی گفت :

-آره مجبور نیستی ، چون معشوقه اونی ونمی تونی اینو بگی !

همه وجودش لرزید ولی برای کنترل خشمش لبش را به دندان گزید وسکوت کرد یاسمین صدایش را بلند تر کرد وگفت :

-آره تو با اون رابطه نامشروع داری ،خودم دیدم که دیر وقت به همراه اون برگشتی خونش

نازنین آرام گفت :

-یاسمین آروم باش ،ببین همه بچه ها کنجکاو شدن ودارن بهمون نگاه می کنن

پراز خشم به طرف نازنین برگشت وداد زد

- بذار نگاه کنن ،بذار همه بفهمند این دختر متین وسربزیر چه آشغال کثیفیه !

آشفته وپریشان نگاهش را به اطرافش چرخاند همه با بهت وحیرت به او خیره شده بودند با هیجان آب دهانش را قورت داد ورو به نازنین گفت :

-نازی ! اینجا جای مانیست بهتر بریم !

یاسمین پشت سرش گفت :

-کجا ؟ من هنوز حرفم تموم نشده !

آرام زمزمه کرد :

-من هیچ حرفی با تو ندارم !

نازنین رو به یاسمین با لحنی آرام بخش گفت :

- یاسمین ! خواهش می کنم خودتو کنترل کن وچیزی نگو که باعث پشیمونیت بشه !

یاسمین غصه دار و بغض الود نالید :

-آره من پشیمونم!...........مثل خرهم پشیونم !......پشیمونم که 4 سال از بهترین سالهای عمرم رو با این هرزه عوضی دوست بودم وفکر میکردم دوستمه

نازنین آهسته گفت :

-یاسمین می دونی چی می گی؟.......تو داری با آبروی سایه بازی می کنی !

پوزخندتلخی زد وگفت :

-مگه سایه خودش به فکر آبروش هست که من باشم !

به طرف بچه ها برگشت وتن صدایش را بالاتر برد وفریاد کشید :

-ببینید بچه ها !.......این خانم با ظاهر معصوم وقشنگش ،با این وقار وسنگینی ساختگیش ،با دکتر مشایخ رابطه داره ،خودم هردوشون رو با هم دیدم


romangram.com | @romangram_com