#مهمان_زندگی_پارت_374
***
نگاهی به ساعتش انداخت وبه نازنین گفت :
-دوساعتی تا امتحان وقت مونده بهتر بریم کتابخونه وچند تا سوال با هم حل کنیم ؟
-خوبه !منم یه جاهایی مشکل دارم
هر دو وارد کتابخانه شدند واز سکوت وآرامش آنجا نهایت استفاده را کرده وشروع به رفع اشکال همدیگر کردند
با قرار گرفتن دستی بر شانه اش شوک زده به عقب برگشت یاسمین بود که با چشمان درشت وسیاهش داشت او را درسته می خورد ستایش با لودگی گفت :
-بههههه !سایه خوشگل فراری هم که اینجاست ؟!
یاسمین هم در ادامه حرف ستایش گفت :
- من تو آسمونها دنبالت بودم تو اینجا راحت وآسوده نشستی داری درس می خونی
با آرامشی ساختگی نگاهش را به کتاب در دستش انداخت وگفت :
- باعرض معذرت من فعلا قصد رفتن به اون دنیا رو ندارم وجام روی زمین بهتره !
نازنین چشم غره ای به آنها رفت وگفت :
-هیس !فراموش کردید توی کتابخونه اید !
یاسمین روبروی سایه ایستاد وگفت :
-بله متوجه ام ،واگه سایه جون جواب سوالم و بده ماهم سریع می ریم پی کارمون
با متانت آهسته گفت :
-شرمنده دخترا من ونازی کلی مشکل داریم که باید تا قبل از امتحان رفعشون کنیم
یاسمین با پرویی گفت :
-پس لطف کن اول مشکل منو رفع کن که دو شبه ذهنمو درگیر خودش کرده
خودکار در دستش را روی جزوه اش پرت کرد و با چشمانی پرسشگر به یاسمین نگریست وبا اکراه گفت :
-خوب می شنوم ،فقط خواهشنا" سریعتر چون وقتم کمه!
یاسمین دو دستش را روی میز گذاشت ودر حالی که سنگینی بدنش را روی دستانش می انداخت در عمق چشمانش زل زد وبا لحنی طلب کارانه پرسید :
-فقط بهم بگو چه رابطه ای بین تو ودکتر مشایخه ؟
نفس عمیقی کشید وآهسته گفت :
-مجبورم به این سوالت پاسخ بدم !
کمی تن صدایش را بالا برد وگفت :
-آره مجبوری !چون تا جوابم و ندادی امکان نداره بذارم از اینجا بری بیرون
از جا برخاست ودر حالی که با کلافگی وسایلش را جمع می کرد عصبی گفت :
-من برای بیرون رفتن از اینجا نیازی به اجازه تو ندارم
سپس رو به نازنین افزود
romangram.com | @romangram_com