#مهمان_زندگی_پارت_372
- ما به زودی از هم جدا می شیم وگفتن اینکه اون شوهرمه فقط باعث نابودی غرورم میشه
-سایه اینهمه احمق نباش ،یاسمین به راحتی دست از سرت بر نمی داره ،اون ممکنه تو رو متهم به رابطه نامشروع با آرمین کنه
-زیاد مهم نیست ،من توی این زندگی همه جور خفتی کشیدم اینم روش
-می دونی چی داری می گی ،ممکنه اخراج بشی
با خشم وغصب به طرف نازنین برگشت وبه تندی گفت :
-گفتم که مهم نیست ونمی خوام دیگه در درموردش حرف بزنم
-باشه این زندگی خودت و مختاری هرجور دلت خواست اونو به گند بکشی ،من لالمونی میگیرم ودیگه هیچی نمی گم
نازنین ساکت شد ودر سکوت به راه خود ادامه دادند اما پس از لحظه ای کوتاه نازنین طاقت نیاورد و دوباره گفت:
- به نیما چی گفته بودی که دیشب اینهمه تو خودش بود ؟
-من چیزی نگفتم ،آرمین باهاش حرف زده بود ،مگه چیزی گفته ؟
-نه خیلی درهم وپکر بود
-نازنین تو به نیما گفتی من بعد از جدایی تصمیم دارم برم خارج!
-آره من گفتم !ولی باور کن سایه مجبور شدم
ایستاد و با خشم به طرفش متمایل شد وغرید
-چه اجباری نازنین ،چرا فکر منو زندگیم نیستی ؟
ازاینکه سایه تا این حد از دستش عصبانیست درد آلود گفت :
-سایه اون داره پا به پای توزجر می کشه! هر روز عصبی تر وافسرده تر میشه! باید بهش می گفتم که تو توی برنامه های زندگیت هیچ جایی برای اون نداری .......سایه باورکن نمی تونستم بهش بگم تو عاشق آرمین شدی ودوست نداری از اون جدا بشی
همراه با آهی عمیق آرام گفت :
-خواهش می کنم نازنین همین رو بهش بگو !بهش بگو من عاشق آرمینم !وزندگی با اونو دوست دارم !...........از من کلا بریده بشه بهتر از اینه که همیشه امیدوار بمونه ،
-ولی اون داره برای جدایی تو لحظه شماری میکنه !
با لحنی مصمم گفت :
- من هرگز به خودم اجازه نمی دم در حالی که همه وجودم متعلق به آرمینه ،با احساسات پاک اون بازی کنم
نازنین ناراحت گفت :
-هرگز فکر نمی کردم به خاطر گفتن این حرف ازم دلخور بشی؟
لبخند تلخی زد وگفت :
-آرمین فکر می کنه من از عمد در مورد زندگی خصوصیم به نیما گزارش می دم
-پس دعواتون به این خاطر بوده ؟
-نه به خاطر این نبوده ،ولی خواهش می کنم دیگه چیزی در مورد من وآرمین به نیما نگو ،فقط بهش بگو من آرمین و دوست دارم ومی خوام هر جور شده زندگیمو نگه دارم !...........نازنین خواهش می کنم دیگه اجازه نده در مورد منو زندگی خصوصیم اینهمه کنکاش کنه ،این برای هر دومون بهتره
-باشه ،اینوبهش می گم ولی سایه باور کن من از روی قصد به او چیزی نگفتم ،اگرچه اون تنها برادرمه اما تو از خواهر برام عزیزتری و هرگز نخواستم علاقه نیما به تو باعث بشه زندگی با مردی رو که دوست داری واز دست بدی
-اون زندگی متعلق به من نیست که برای از دست دادنش بخوام کسی رومقصر بدونم پس نگران منو وناراحتیم نباش چون سرنوشت هر کسی ازپیش تعیین شده است وهیچ کسی نمی تونه با زور وخواهش چیزی رو که متعلق به اون نیست از آن خودش کنه ،منو آرمین ونیما کسایی هستیم که نخواسته توی مسیر زندگی هم قرار گرفتیم ،نیما منو دوست داره ومنم آرمینو وآرمین کسی دیگه رو وخدا می دونه آیا اون دختر دلش با آرمین باشه یا نه!ما هر کدوممون فقط به احساسات خودمون اهمیت می دیم وهرگز فکر عواطف طرف مقابلمون نیستیم ومی خوایم هر طور شده فقط در کنار کسی باشیم که خودمون دوستش داریم غافل از اینکه توی قلب طرف مقابلون کس دیگه ای خونه کرده
romangram.com | @romangram_com