#مهمان_زندگی_پارت_371


-نازی !.....من قهر نیستم

-جدی!....... پس چرا خرابات شدی اینجا ؟

-فعلا نمی خوام ذهنم و درگیر چیزی به غیر از امتحان کنم

-خوب لااقل جریان این دوتا اسکول و بگو ؟!پدرمو از دیروز تا حالا در اوردن !

بی مقدمه گفت :

-منو آرمین و همراه هم دیدن که از خونه زدیم بیرون

شوک زده ایستاد وبازوی او را هم برای توقف محکم گرفت و با چشمانی از حدقه بیرون زدبا ناباوری گفت :

-جدی می گی ؟

سرش را به نشانه تائید تکان داد وگفت :

-اینقدر سریع اتفاق افتاد که خودمم هنگ کرد بودم وهیچ جوری نتونستم جعمش کنم !

بازویش را رها کرد و پرسید

-حالا می خوای چکار کنی؟ کلی حرف وحدیث دنبالت ردیف می کنن !

افسرده آهی کشید وگفت :

-چکار می تونم کنم ،این جزءلاینفک زندگی منه

از این حس ناامیدیش برآشفت و با لحن تندی گفت :

-اما تو مجبوری اعتراف کنی که اون شوهرته

از کلمه اجباری که نازنین به کار برد ناخودآگاه بیاد رفتار آرمین افتاد وبا غصه گفت :

- نازنین اون شوهرم نیست

-چه بخوای چه نخوای ،اون شوهرته ! اینو نه فقط من میگم قانون وعرف میگه

به راه افتاد وگفت

-اما من هیچ مدرکی که اینو ثابت کنه و ندارم

قدمهایش را با او هماهنگ کرد وسریع وهیجان زده گفت :

-شناسنامه ات اینو ثابت می کنه

-آخه چند بار بگم شناسنامه من سفیده واسمی از آرمین توش برده نشده

-سند ازدواجتون چی ،اون که هست !

بی حوصله گفت :

-اون دست آرمینه ،ومن اصلا اونو ندیدم

-حتما یه جایی توی خونتونه ،همین حالا می ریم ودنبالش می گردیم

با لحنی خسته ودرمانده گفت :


romangram.com | @romangram_com