#مهمان_زندگی_پارت_361


-یه موضوع بین نازنین ونیما بود

با حرص به بازویش فشاری داد و آهسته گفت :

-به من میاد اینهمه احمق باشم ؟

سپس با خشم آفتابگیر طرف سایه را پایین کشید وفریاد زد

-یه نگاه به خودت بنداز از ترس رنگ به رونداری ! جریان بین نیما ونازنین چه ربطی به تو داری که اینهمه رنگ به رنگ شدی

حق داشت ،اصلن همه دنیا حق داشتند سر او فریاد بزنند .در آینه نگاهش به صورت رنگ پریده خودش افتاد از فشار بغض لب وچانه اش بی اختیار میلرزید .آرمین نفس عمیقی کشید وآرام گفت :

-سعی نکن با دروغهات همیشه منو فریب بدی

سرش را به زیر انداخت واز سر ناچاری بغض الود گفت :

-نیما می خواد همه چیو به مامانم بگه !

از عصبانیت منفجر شد وخشمگین داد کشید :

-غلط کرده ،اصلا به اون چه ، مردیکه عوضی چطور به خودش اجازه می ده توی زندگی خصوصی ما سرک بکشه

متوحش ولرزان گفت :

-اون قصد بدی نداره فقط........

فریاد کشید

-فقط چی ؟

آرام زمزمه کرد

-فقط نگران منه!

نگاهی عتاب آمیزی به او انداخت وگفت :

-اون اصلا چه کاره ی توهه که نگرانته ؟!هان .....پدرته !.... برادرته !، .....همسرته !........

با وحشت آب دهانش را قورت داد وسکوت کرد .آرمین دوباره نفسی تازه کرد و آراتر از قبل گفت:

- شماره ش و به من بده خودم می دونم باید چکار کنم

با لحنی پرازخواهش والتماس گفت :

-آرمین خواهش می کنم مساله ای به این کوچکی و بزرگش نکن ؛من خودم با نیما حرف می زنم ،اون آدم منطقیه وهیچ وقت کاری نمی کنه که باعث ناراحتی من بشه

بازهم رگ گردنش از عصبانیت بیرون زد و فریاد کشید

-تو بیجا می کنی که می خوای با اون حرف بزنی ،اصلا با اجازه کی ؟

عضلات صورتش سفت وسخت شده بود وبه راحتی نمی توانست نفس بکشد ،سایه نمی دانست چطور او را آرام کند اما یک چیز را به خوبی می فهمید وآن این بود که در همچین وضعیتی بحث کردن با آرمین اوضاع را وخیمتر می کند از همین رو با لحنی نگران ولی آرام گفت :

-بسیار خوب ،هرچه تو بگی همون کاررو می کنم

آرمین گوشی اش را به طرفش گرفت وگفت :

-شماره اش و بهم بده


romangram.com | @romangram_com