#مهمان_زندگی_پارت_362

ملتمسانه گفت :

-قول می دی دعوا راه نندازی ؟

نفس عمیقی کشید و بی حوصله گفت :

-تو به این کارا ، کاری نداشته باش

روان وشمرده شماره نیما را به او داد ؛با حیرت نگاهش کرد وپرسید

-شماره اش وازحفظی؟

با حرص نجوا کرد :

-می خوای از تو ذهنمم پاکش کنم

نیش کنایه اش را حس کرد اما بی تفاوت گفت :

- نمی خواد زیاد به خودت فشار بیاری ، چون خودش به مرور زمان پاک میشه

دستگیره در را گرفت که پیاده شود اما هنوز مضطرب ونگران بود دستگیره را رها کردو دوباره به طرف آرمین برگشت وگفت :

-آرمین !خواهش می کنم اجازه بده خودم با نیما حرف بزنم

نگاه سرد وعاری از احساسش را به خیابان دوخت وبا لحنی آرام گفت :

-نه خودم باید یه چیزهایی رو براش روشن کنم

عاجزانه لبش را به دندان گزید وبغض آلود نالید :

-پس خواهش می کنم ،به خاطر من ،به خاطر قولی که روز اول بهم دادی ،اصلا به خاطر هرکسی که توی این دنیا دوست داری و زندگیش برات ارزشمنده

بغضش شکست واشک آرام آرام روی گونه اش روان شد با کف دست اشکهایش را زدود وادامه داد

-التماست می کنم، نذار خانواده ام از این موضوع بویی ببرن ،بابام اگه بفهمه یه لحظه هم دووم نمیاره !

طاقت نیاورد ودستگره را گرفت ودرب را گشود .درحالی که گریه اش شدت یافته بود خم شد پیاده شود که آرمین محکم دستش را گرفت

برگشت وبا نگاه پریشانش در عمق چشمانش خیره شد ،در برق نگاهش آرامش موج میزد و اثری از خشم چند لحظه قبل دیده نمیشد .ملایم ومهربان گفت :

-فقط به خاطر خودت!.......نه به خاطر هیچ کس !.......مطمئن باش هرگز اجازه نمی دم کسی از این جریان بویی ببره

وجودش گرم وپر حرارت شد آرمین با محبت ادامه داد

-حالا برو و فکر هیچی هم نباش چون من اینقدر بی منطق نیستم که بی خود دعوا راه بندازم

با آرامشی نسبی از ماشین پیاده شد وبه سمت برج به راه افتاد

از اینکه مجبور بود واقعیت تلخ زندگیش را از خانواده اش پنهان کند خسته وعصبی بود همیشه به حرفها وقولهای آرمین اعتماد می کرد اما نمی فهمید چرا این بار وجودش پر از استرس ونگرانیست

خسته جزوه اش را روی میز انداخت وکلافه وبی قرار پشت پنجره ایستاد . خورشید در حال غروب بود واین غروب دلشوره به جانش می انداخت . با اینکه آرمین گفته بود دعوا نمی کند اما می ترسید که در مقابل نیما از کوره در برود وبا او درگیر شود ولی بیشتر از آنچه که نگران نیما باشد نگران خود آرمین بود چرا که به خوبی می فهمید وقتی عصبانی می شود هیچ منطقی جلو دارش نیست وکنترلش را از دست می دهد

از نگرانی آرامشش را از دست داده بود وبی اختیار وجودش میلرزید اما جرات اینکه با او تماس بگیرد را نداشت

از صدای زنگ تلفن قلبش فرو ریخت ،برگشت وبا هیجان گوشی را برداشت و آهسته گفت :

-بله!......

مهری بود ومثل همیشه با یک دنیا قربان صدقه رفتن حالش را پرسید ،مهربان جوابش را داد ومهری پس از کلی دل وقلوه دادن بالاخره پرسید:

romangram.com | @romangram_com