#مهمان_زندگی_پارت_360
-یه اتفاقی افتاده ،یعنی قرار که بیفته!
لحن مضطرب ولرزان کلامش دلشوره به جانش انداخت ، نگران وکلافه به تندی گفت:
-جون به لبم کردی ،بگو چی شده ؟
زمزمه کرد
-نیما ...........
لحظه ای موقعیتش در کنار آرمین را فراموش کردوبا وحشت نسنجیده گفت :
-نیما چی ؟
آرمین با چشمانی حیران به طرفش برگشت و به او خیره شد
-نیما می خواد همه چیو به مامانت بگه !
رنگ از صورتش پریدو هراسان نالید :
-چیو؟
-می گه دیگه نمی تونم بیشتر از این منتظر بمونم ونابود شدن سایه روبا چشمای خودم ببینم ،نمی دونم توی بیمارستان وقتی پدرت بستری بود چی بهش گفتی که این روزها فقط حرفش شده سایه افسردگی گرفته وداره داغون میشه
آرام پرسید
-توچی بهش گفتی ؟
-چی باید می گفتم ،خودش که خر نیست داره میبینه چقد لاغر ورنگ پریده شدی تازه پای چشمات هم گود افتاده که از دور مشخصه چقد تحت فشاری
-می تونستی بگی اینها همش به خاطر وضعیت باباست
-سایه ،اون اصلا به حرفای من گوش نمی ده ،نمی دونی اون روز موقع ملاقات بابات که متوجه کبودی پای چشمت شده بود چه مکافاتی کشیدم تا راضی شد توی بیمارستان دعوا راه نندازه ،به خدا باهزار خواهش والتماس تونستم آرومش کنم ،حالا هم از اون روز می گه باید همه چیزو به خانم ستوده بگم وزودتر سایه رواز این زندگی اجباری خلاص کنم
آرمین کنار برج توقف کرد .سایه با برداشتن کیفش قصد پیاده شدن داشت که آرمین سریع بازویش را گرفت ومانع اش شد متعجب به طرفش برگشت . با اخم غلیظی او را برانداز میکرد سوالهای کوتاه ومبهمش آرمین را حسابی کلافه وعصبی کرده بود .آشفته به نازنین گفت :
-نازی بعدا باهات تماس می گیرم ،فعلا کاری نداری
نازنین با دلخوری آرام گفت :
-هرجور راحتی،پس فعلا بای
گوشی را قطع کرد وبه آرمین که با نگاه موشکافانه ای او را می نگریست خیره شد .پس از لحظه ای سکوت با لحنی که سعی می کرد عاری از خشم درونش باشد آرام پرسید :
-جریان چیه ؟
با اینکه می دانست منظور آرمین چیست اما خود را به حماقت زد آهسته گفت :
-جریان چی ؟
باغیض نگاهش کرد وتمسخر آمیز گفت :
- انرژی هسته ای !
متحیر ماند واقعا نمی دانست باید چه جوابی به او دهد،آرمین عصبی داد زد :
-چرا همیشه فکر می کنی من خیلی نفهمم؟
صورتش برافروخته وپراز خشم بود و تن صدایش نرمش ومهربانی قبل را نداشت.با وحشت بزاق دهانش راقورت داد ومستاصل گفت :
romangram.com | @romangram_com