#مهمان_زندگی_پارت_359


به روبرویش خیره شد وآرام گفت :

-از نگاه اون دختره اصلا خوشم نمیاد ،حس می کنم یه چیزی قبلا بین شما بوده .

نگاهش شیطنت آمیز شد

-به همین خاطر دیروز دستنو انداختی دور بازوم !

از اینکه آرمین همه چیز را به راحتی می فهمید حرصش گرفت می خواست جوابش را بدهد که تلفنش زنگ خورد نگاهی به صفحه اش انداخت نازنین بود :

-بله نازی !

-سلام خوشگلکم

-سلام عزیزدلم ،خوبی گلم

آرمین با تعجب از تکه هایی که برای نازی به کار می برد زیر چشمی نگاهش کرد . نازنین پرسید:

-کجایی ؟خونه تماس گرفتم ،جواب ندادی !

-تو راه برگشت به خونه ام ،رفته بودم کلینک برا آزمایش .

-آفرین دختر خوب پس بالاخره آدم شدی

-دیشب کارم داشتی زنگ زده بودی

-آره این دوتا خنگول چی میگن ! تا صبح رواعصابم بودن

-تو شماره منوبهشون دادی

-آره اولش گفتن نگرانتن ومی خوان بدونن حالت چطوره ،منم بهشون دادم

-کار خوبی نکردی نازی ،من ازت خواسته بودم این شمارمم و به کسی ندی

-معذرت می خوام ،آخه نمی دونستم جریان چیه ،وقتی تو جوابشون و نمی دادی بهم گیر دادن که چه رابطه ای بین تو و مشایخه

-تو چی گفتی ؟،باز سوتی نداده باشی !.

-مگه خنگم

-چه می دونم تویی دیگه !! دوباره شر شده باشی .

حرصی نفسش را فوت کرد وگفت :

-من چیزی نگفتم ،ولی بهتره خودت این جریانوتا بیشتر از این کش نیومده تموم کنی ،این یاسمینی که من می شناسم آتیشی ترا از این حرفهاست که تو فکر میکنی.می ترسم از زور حسادت بلایی سرت بیاره

آرمین به ظاهر سرگرم رانندگی بود اما شش دانگ حواسش به سایه وصحبتهایش بود سایه متوجه کنجکاویش شد وخیلی کوتاه به نازنین گفت:

- باشه ،حالا بعدا" با هم حرف می زنیم.

قبل از اینکه گوشی را قطع کند نازنین سریع وبا لحنی درمانده گفت:

-سایه !

گوشی را دوباره به گوشش نزدیک کرد وگفت :

-بازچی شده ؟؟


romangram.com | @romangram_com