#مهمان_زندگی_پارت_357


-عزیزم پدرت هیچ وقت راضی نیست به خاطر اون صدمه ببینی

نگاهش را در عمق چشمان گیرا وسیاهش انداخت در ذهنش واژه عزیزم را چند بار حلاجی کرد آرمین این کلمه را همیشه فقط برای گرم جلوه دادن رابطه سردشان مقابل دیگران بکار می برد.امانه حالاونه دیشب که بغیر از او وآرمین کسی حضور نداشت که آرمین به خاطر حضورش بخواهد نقش یک همسر مهربان را بازی کند

هربار با ادای این واژه حسی موهوم که برای آرمین عزیز وارزشمند است وجودش را سرشار آرامش میکرد .دوباره احساساتی شده بود وهر آن احتمال فرو ریختن اشکهایش می رفت آرمین با مهربانی دوباره گفت :

-پدرت هرگز دوست نداره تورو غمگین وغصه دار ببینه

از اینکه مجبور بود احساساتش به آرمین را پشت نقاب بیماری پدرش مخفی کند آشفته وعصبی بود آرمین برای اینکه او را از این حالت بیرون بیاورد گفت :

-دیشب وقتی خواب بودی دوستت تماس گرفت ،می گفت هرچی به گوشیت زنگ زده جواب ندادی

- سای لنت کرده بودم ،حالا چی می گفت ؟

-از دوستات شنیده بود که سرجلسه خون دماغ شدی ، نگرانت بود

صبحانه روی میز چیده شد سایه نگاهی به سیخهای جیگر انداخت وبدون اینکه به خود حرکتی دهد سکوت کرد

آرمین با محبت پرسید:

-پس چرا نمی خوری؟

لبخند ملیحی زد وگفت :

-تو بخور من رفتم خونه یه چیزی می خورم

- از اولم می دونستم توی خونه وسایل صبحونه هست اما اینهمه راه کوبیدم اومدم اینجا که تو جیگر بخوری

- من ازبوی جیگر خوشم نمیاد حالمو بد می کنه

آرمین بلند شد وروی صندلی کنارش نشست وگفت :

-از بوش بدت میاد ، نه ازخودش که !

-حالا چه فرقی می کنه ؟

بینی سایه را با دو انگشتش گرفت ودر حالی که فشار می داد تکه ای جیگر برداشت گفت :

-حالا دهنت و باز کن وببین چه خوشمزه است

سعی کرد با تقلا دست آرمین را از روی بینی اش کنار زند وهمزمان باخنده گفت :

-آرمین این چه کاریه ببین همه دارن نگامون می کنن

آرمین بی توجه به نگاه خیره ولبخند دیگران تکه ای دیگرجیگر در دهانش گذاشت وبا اخم ظریفی گفت:

-اون پیرزنه میتونه اما من نمیتونم

با لبخندی سرمست لقمه در دهانش رابازور جوید وقورت داد

-آرمین خواهش می کنم دیگه بسه من ازش بدم میاد

دستش را از روی بینی اش برداشت وگفت:

-دیدی گفتم خیلی لوسی !

با ناراحتی گفت:


romangram.com | @romangram_com