#مهمان_زندگی_پارت_356
- درسته ،روحیه توبا این چیزا اصلا سازگاری نداره
با دو انگشت شصت واشاره چانه اش را گرفت وسرش را به طرف خودش برگرداند،باید نگاه مسحورکننده اش همیشه فقط در نگاه او میبود ، تنها با معجزه این چشمها بود که به آرامش میرسید
در چشمان عسلی اش زل زد و با لبخند شیطنت آمیزی گفت :
-یعنی منم باید مثل اون پیرزن لقمه توی دهنت بذارم
خیره نگاهش کرد وبا دلخوری گفت :
-تو همیشه منظور منو برعکس میگیری
لبخندش مرموز شد وبه صندلی تکیه داد وگفت :
-منظورت اینه که من بی احساسم !
بی اراده لبخندی ملیح روی لبهایش نشست و گفت :
-تو به این شک داری............ ؟
با قاطعیت گفت :
-من یاد گرفتم زندگی و فقط از دریچه منطق ببینم توی دنیای امروز احساسات هیچ جایی نداره
با آهی عمیق آرام نجوا کرد
- آره تو درست میگی
او این حالت سایه را اصلا دوست نداشت پس دستش را در دست فشرد وگفت :
-تو امروز با رفتارت منو متعجب کردی !
مبهوت نگاهش کردوپرسید :
-کدوم رفتار؟
-تو بر خلاف همه دخترای لوسی که ادعا می کنند از امپول می ترسند وموقع آمپول زدن جیغ وداد راه می اندازند از خون دادن هیچ واهمه ای نداشتی
با رنجش دستش را از میان دستان گرمش بیرون کشید وگفت:
-چندبار باید بگم من اصلا دختر لوسی نیستم
با شیطنت لبخند شیرینی زد وگفت :
-دیشب هم اصرار داشتی که دست وپا چلفتتی نیستی اما دیدی که عکسشو ثابت کردی
از یاد آوری شب قبل گرمای عجیبی به وجودش رسوخ کرد وآرام زمزمه کرد:
-دیشب فقط یه اتفاق بود
سرمست خندید وگفت :
-بله یک اتفاق بود،و جالب اینه که همیشه اتفاقهای بد فقط برای تو می افته
عصبی به اوپرید:
-من این روزها به خاطروضعیت پدرم یکم حواس پرتم
دوباره دستش را در دست گرفت وبا ملایمت گفت :
romangram.com | @romangram_com