#مهمان_زندگی_پارت_355


چه خوشحالم که تو هستی یه وجه خوشکلم

تو هستی پیشم و تورو می بینم

به دنیا می گم و گلم رو از تو باغ آرزوهام چیدم و

قشنگ لحظه هام وقتی

خودم رو از تو می دونم

کنارت مثل یک سایه

همیشه با تو می مونم

بیا با من بیا

همیشه هر کجا

باهات حس می کنم

قشنگه لحظه ها

به چشم من تو زیبایی

قشنگی مثل رویایی

آرمین روبرویش نشسته بود وخیلی عمیق در چشمانش می نگریست سایه با لبخندی ملیح پرسید:

-به چی اینجوری زل زدی ؟

-به چشمای زیبای تو، هیچ می دونی رنگ چشمات خیلی قشنگه

همه وجودش گر گرفت وقلبش را به آتش عشق کشید ،صورتش گلگون شده بود که راز درونش را افشا میکرد پس برای فرار ازدست نگاه ملتهب آرمین نگاهش را به بیرون دوخت وساکت شد ، آرمین دستش را در دست گرفت وبا محبت پرسید :

-چه چیزی اینهمه بانوی زیبای منو به خودش مشغول کرده ؟

بانوی زیبای من !.....چشمای زیبای تو! .....واژگان غریبی که با چهره خشک ویخ زده آرمین حتی جرات آرزویش را هم نداشت

قلبش چنان ضربان گرفت که انگار روانگردان مصرف کرده است ،مصرف کرده بود این کلمات قویتراز هر روانگردنی روی هوش وهواس تاثیر میگذاشت

بازهم نقاب بی تفاوتی به چهره زد واز کنار ابراز احساسات آرمین گذشت ،در این زندگی خیلی چیزها را یاد گرفته بود ، یاد گرفته بود که نباید به حرفهای آرمین دل ببند وگرفتار شود

به پیرمرد وپیرزنی که بیرون سرگرم خوردن صبحانه بودند اشاره کرد وبدون اینکه به طرفش برگردد آرام گفت :

-همیشه از دیدن این صحنه ها لذت می برم

به جهت نگاهش نگریست ،متعجب یک تای ابرویش بالا رفت و پرسید :

-اینکه پیر وفرتوت بشی چه لذتی داره ؟

-منظورم عشق بینشونه، ببین خانمه با چه حس شیرینی لقمه توی دهن مردش میزاره ،اینها سالهای زیادی و کنار هم بودن وروزهای سختی روباهم پشت سر گذاشتند به نظرم حالا ارزش با هم بودن و خیلی خوب می فهمند،تو اینطور فکر نمی کنی؟

بی تفاوت شانه ای بالا انداخت وگفت :

-نمی دونم ،من اعتقادی به این چیزا ندارم

آهی از سرحسرت کشید وگفت :


romangram.com | @romangram_com