#مهمان_زندگی_پارت_354
-همه آزمایشگاهها تو این ساعت صبح شلوغند ،تازه اینجا جوابشون یک در هزار هم اشتباه نمی شه
به صندلی تکیه داد وآرام گفت :
-کاش می ذاشتی همراه نازنین بیام ، اینجوری توهم علاف نمی شدی
عمیق نگاهش کرد وگفت :
-چرا ؟بودن با من اینهمه ناراحتت می کنه!
به طرفش نیم خیزشد ورنجیده خاطر گفت :
-تو چرا ذهنیتت نسبت به همه چیز اینهمه بده !،من فقط نمی خوام وقت ارزشمندت صرف من بشه
نگاهش را از اوگرفت وآهسته گفت :
-تو اگه نگران منو گرفتاریهام هستی باید بیشتر مواظب سلامتی خودت باشی
دهان باز کرد چیزی بگوید که با پیج شدن اسمش آرمین از جا برخاست واو هم به دنبالش به طرف آزمایشگاه روانه شد
***
آرمین درکنار یک رستوان نگه داشت، با تعجب پرسید
-چرا اینجا وایسادی؟
برای پارک کردن دستش را روی پشتی صندلی سایه گذاشت وبه طرفش برگشت وگفت :
-باید صبحونه بخوریم
-صبحونه اونم تو این ساعت ،ساعت ازده گذشته !
اتومبیلش را خاموش کرد وبا لبخند گفت :
-شکم که تایم نمی شناسه
در کنار آرمین وارد رستورانی با سبک قدیمی شد .آرمین برای شستن دستش وسفارش صبحانه از او جدا شد واو هم تنها پشت یکی از میزهای کنار پنجره نشست فضای آرام و ساکتی بود وبه جزء صدای آهنگ تونزدیکی علی اصحابی که در فضای صبحگاهی با ریتمی تند وپر نشاط می پیچید دیگر هیچ صدایی نمی آمد
چه حسی داره این خونه
کسی مثل تو مهمونه
به عشقت خنده رو لبهام
همیشه از تو می مونه
تو فریاد منی
سکوت و می شکنی
کنار لحظه هام
تو هستی موندنی
تو نزدیکی به من
که آروم دلم
می خوام این و بگم
romangram.com | @romangram_com