#مهمان_زندگی_پارت_353


-ولی.......

انگشت ظریفش را در دست گرفت ودر حالی که خیلی نرم حلقه را در انگشتش جا میکرد با محبت گفت :

-اینجوری از نگاه کثیف دیگرون در امانی وبرای هردومون بهتره

دست سایه را به لبهایش نزدیک کرد وتا بخواهد سایه حرکتی کند بوسه ای نرم روی انگشتش نشاند خدایا خواب بود یا بیدار !.....این رویا بود یا واقعیت !....قلبش داشت در سینه پرپر میشد ،این درست همان چیزی بود که آرزوی همه زندگیش بود

آرمین با لبخندی ادامه داد

-باید یه قولی بهم بدی !

هیجان زده ولرزان نجوا کرد

-چه قولی !

-باید قول بدی حتی برای یک ثانیه هم ازدستت بیرون نمیاریش

نفسش از تراکم هیجان بند آمده بود و تنها با تکان دادن سر موافقتش را اعلام کرد

عمیق نگاهش کرد رفتار عجیب آرمین از همیشه گیج ترش کرده بود

آرمین حلقه خودش را در جعبه دید و آن را بر داشت گفت :

-نمی دونستم این پیش توهه ،فکر می کردم گمش کردم

همراه با لبخندی سرخوش ادامه داد

-تو همیشه عادت داری چیزی و که به کسی می دی پس می گیری

هنوز در بهت رفتار آرمین بود.نهایتا " یک قدم عقب رفت و برای کنترل رفتارش نفس عمیقی کشید و کلافه گفت :

-تو انداخته بودیش بین وسایل روی درایورت منم فکر کردم لازمش نداری

-من همه وسایل روی درایورم و لازم دارم وهرگزهم فکر نکردم اونجا آشغالیه

در حالی که سعی می کرد صدایش از هیجان نلرزد پرسید :

-حالا چراامروز این حلقه ها برات مهم شدن ؟

با نگاهی گیرا در عمق چشمان ناباورش زل زد وگفت

-چون اولین نشانه یک پیوند حلقه است یادته گفتی حلقه نماد یه عشق شیرین ونا گسستنیه

از حرفهای آرمین گیج وسردرگم شده بود ونمی توانست رابطه میان حرف خودش ورفتار امروز آرمین را درک کند

-آرمین توداری با حرفهات منو سکته میدی خواهش می کنم واضح بهم بگو منظورت از این حرفها چیه وتو از کدوم عشق حرف می زنی

لبخند از روی لبش پرید و کلافه نفس عمیقی کشید و گفت :

-منظوری ندارم فقط خواهش می کنم سریعتر حاضر شو که داره دیرمون میشه

وسریع اتاقش را ترک کرد

با اینکه کلینیک خصوصی بود اما شلوغ وپر رفت وآمد بود حس کرد آرمین حوصله علافی را ندارد پس رو به او گفت :

-می خوای یه جای خلوتتر بریم؟


romangram.com | @romangram_com