#مهمان_زندگی_پارت_349


دست مشت شده اش را از روی سینه اش در دست گرفت و با لبخندی گفت :

-باشه نیستی ،حالا بیا بریم شام بخوریم که مردم از گرسنگی

دیگر ناراحت وخشمگین نبود . رفتار آرمین شاد و سرمستش کرده بود ، به او فهمانده بود که چقدر برایش مهم و ارزشمند است شامش را با اشتها تا آخر خورد

ظرفها را برداشت وروی میز را مرتب کرد آرمین خسته به صندلی تکیه زد وبا محبت گفت :

-عزیزم !خواهش می کنم یه قهوه برا من درست کن

( عزیزم) را چقدر گرم وپراحساس ادا کرد وچه حس قشنگی از تلفظ این واژه به همه شریانهایش تزریق شد انگار که همه وجودش بسته به وجود اوست

آرمین خمیازه ای بلند کشید وادامه داد

-خیلی خوابم میاد برگه بچه ها رو هم باید تصحیح کنم

قهوه جوش را به برق زد و به لبه کابینت تکیه داد وجدی پرسید :

-تو خسته نمی شی ؟

متعجب نگاهش کرد و پرسید :

-از چی ؟

-از اینهمه فعالیت و دوندگی !یعنی پول اینهمه مهمه ؟

لبخند شیرینی روی لبش نقش بست و با سرخوشی گفت :

-خوب زندگی خرج داره

- تو زیاده خواهی و الا یکی از شغلهایی که داری هم پردرامده و خرج زندگیت و می ده

صدای قلقل قهوه جوش برخاست به طرف کابینت برگشت

-من فقط آینده نگرم و فکر آینده بچه هام هستم ،می خوام خانواده ام در رفاه کامل باشن

دلش لرزید و همه وجودش یخ بست . آرمین برای همه زندگیش برنامه ریخته بود واو چه ساده و احمق بود که چند لحظه پیش می اندیشید همه زندگی اوست ، همه وجودش ! ......... همه ذهنش تنها مشغول یک کلمه آرمین بود،(خانواده اش ) خانواده ای مطمئنا بدون حضور او ............ این فکر پریشانش کرد وباعث حواس پرتی و دستپا چگی اش شد و اشتباها به جای اینکه قهوه را در فنجان بریزد روی دستش ریخت واز درد جیغی کشید آرمین سراسیمه و وحشت زده برخاست و دستش را در دست گرفت و چند بار فوت کرد و با عصبانیت گفت :

-دختره بی دست و پا ،تو با اینهمه حواس پرتی آخرش یه بلایی سر خودت میاری

دستش را رها کرد و به طرف یخچال رفت و در حالی که پماد سوختگی را بر می داشت پرسید :

-تو یخچال آرد داری؟

با لحنی درد آلود نالید :

-آره آرد کیک هست

پاکت آرد را برداشت و دست سایه را درون آرد ها قرار داد خنکی آرد سوزش دستش را کم کرد پس از لحظه ای با دقت آردها را فوت کرد و جای سوخته شده را پماد مالید سایه از اینکه او را اینهمه نگران و دلواپس خود می دید احساس رضایت و شادی می کرد اما هنوز ته قلبش غمگین و آشفته بود

آرمین در حالیکه ابرو در هم کشیده بود هنوزعصبانی زیر لب غرغر می کرد. در بین حرفهایش بی اراده زمزمه کرد

-آخ که چه مادر نمونه ای دارن بچه های بیچاره من!

گرمای لذت بخشی درهمه وجودش منتشر شد و شوقی وصف ناپذیر گرما بخش وجود سرمازده اش شده بود و قلبش با ضرب آهنگی تند به دیواره سینه اش میکوبید .

نگاه مشتاقش در نگاه به اخم نشسته آرمین قفل شد . نگاه آرمین رنگ عشق گرفته بود رنگ باختن ودر آتش عشق سوختن . چقدر به این نگاه ملتهب نیاز داشت


romangram.com | @romangram_com