#مهمان_زندگی_پارت_348

بی حوصله با لحن تندی به او پرید :

-میل ندارم ،نمی شه که با زور بخورم

با حرص نفسش رافوت کرد وگفت :

-بسیار خوب تو لجباز تر ازاونی که بازور بشه چیزی بخوردت داد

سپس جعبه ای که در دستش بود را به طرفش گرفت و گفت :

-بیا اینو هم همرات ببر

مچش را از دستش بیرون کشید و با رنجش گفت:

- اینو باید بدی بهمونی که براش خریدی

لبخند شیرینی گوشه لبش نشست و گفت :

-حالا هم دارم میدمش به همون

لحظه ای متحیرو مبهوت به او خیره شد و سپس آرام گفت :

-تو که گفتی اینو برا اون خریدی

چشمانش از شیطنت برقی زد وبا لبخند گفت :

-من که نگفتم اون کیه

-حالا من دوتا لپتاب می خوام چیکار

یک پله بالا آمد وکنارش ایستاد

-بی کلاس اینو نمی گن لپتاب

با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت :

-فرقی نمیکنه کار اونو که انجام می ده

-خوب آره یه لپتاپ کیفیه که دیگه مجبور نیستی لپتاپی به این سنگینی روهمیشه حمل کنی ،برات اتوکد و چند تا نرم افزار مهندسی وطراحی دیگه هم روش نصب می کنم که خیلی بدرد کارت می خوره

نفس ملایم و گرمش با ریتمی مرتب ومنظم قلب سرکش سایه را متلاطم میکرد .

-همه اینها رو با همین لپتاپ هم می شه انجام داد

-خوب یه گوشی همراه هم هست که می تونی ازش استفاده کنی و از همه مهمتر صورتیه که رنگ مورد علاقه تو هه

-اما من هم لپتاپ دارم هم گوشی ،دیگه به این یکی نیاز ندارم

خودش هم نمیفهمید چرا هنوز از دست آرمین دلخور است

-چرا برا وقتی که لپتاپت دوباره افتاد و شکست لازمت میشه چون دیگه مجبور نیستی دست به دامن آرتین بشی

-اون یه اتفاق بود که دیگه تکرار نمی شه

-چرا تکرار می شه چون تو دست و پا چلفتی تر از این حرفایی

با مشت به سینه اش کوبید و با دلخوری گفت :

-من دست پا چلفتی نیستم

romangram.com | @romangram_com