#مهمان_زندگی_پارت_350

صدای ضربان قلبش را به وضوح می شنید . حس می کرد اگر ثانیه ای دیگر آنجا بایستد حتما قلبش از قفسه سینه بیرون خواهد زد. درنگاه آرمین بیقراری موج میزد و او می ترسید که در برابر این نگاه سرکش کم بیاورد .عصبی و آشفته دستش را ازمیان دست آرمین بیرون کشید ومثل پرنده ای رها از قفس سریع از پله ها بالا رفت وبه اتاقش پناه برد

برای هزارمین بار جمله آرمین را در ذهنش مرور کرد ،خانواده ای خوشبخت ،بچه هایی که پدرشان آرمین بود واو را مادر صدا میزدند ،این نهایت خوشبختی اش بود ،خوشبختی که اگرچه راحت به دستش نیاورده بود اما ارزش همه زندگیش را داشت

در رختخواب غلطی زد وشاسخین را در آغوش گرفت آرمین گفته بود اوهمه هدیه های مرا دوست دارد وچقدر این را خوب فهمیده بود که همه هدیه هایش به جان سایه بسته اند .دلش نمی خواست بخوابد می ترسید که با بیدار شدن دنیای زیبای امیدش به کابوسی سیاه بدل شود ودوباره آرمین همان موجود خشن وبی احساس قبل گردد . دوست داشت تا سپیده صبح بیدار بماند وتنها به یک جمله آرمین فکر کند به اینکه او مادر فرزندانش است چقدر در آن لحظه احساس شادی ونشاط می کرد ،آرمین تنها با یک جمله همه خوشی های دنیا را تقدیمش کرده بود واواز اینکه آرمین او را مادر فرزندانش میدانست چقدر احساس مسرت وخوشبختی می کرد ،در تمام این چهارماه این اولین شبی بود که با احساس امیدواری به آینده وزندگی با آرمین چشم برهم می نهاد ،به همین دلیل از اینکه آرمین بخواهد دوباره کاخ رویاهایش را درهم خورد ونابود کند می ترسید .

با تقه ای که به در خورد وسپس صدای مهربان آرمین که صدایش میزد سریع لحاف را روی سرش کشید و خودش را بخواب زد از اینکه آرمین بخواهد دنیای خیالیش را برهم بزند بی اختیار همه وجودش میلرزید

آرمین وارد اتاقش شد ،نفس در سینه اش حبس شده بود و احساس خفگی میکرد پس از لحظه ای آرام گفت :

- سایه خوابه وشرمنده که نمی تونم بیدارش کنم چون امروزواقعا خسته شده

همه وجودش گوش شد که بفهمد پشت خط کیست آرمین پس از سکوتی کوتاه دوباره گفت :

-لابد دوباره سای لنت کرده ،فردا بهش می گم شما تماس گرفتید

حتما یا مادرش بود یا نازنین

صدای قدمهای منظمش نفسش را بند آورد .لبه لحاف را محکم در دستش فشرد .صدای آرمین دوباره برخاست :

-چیز مهمی نبود ،دکتر چند تا آزمایش نوشت که فردا میرم انجامش می دیم

ولم صدایش ضعیفتر شد وحس کنجکاوی که در کدام زاویه اتاق است اعصابش را تحریک میکرد

اما با صدای کشیده شدن پرده مطمئن شد پشت پنجره ایستاده است

دوباره سکوت وپس از ثانیه ای دوباره گفت :

-خانم ایزدی ،می خواستم خواهش کنم فعلا در مورد ناراحتی سایه چیزی به خانواده اش نگید نمی خوام بی جهت نگران بشند

-.....................

-خواهش می کنم ،خداحافظ

گوشی را قطع کرد وبه طرف اتاق برگشت با دیدن سایه که در زیر لحاف چپیده بود لبخندی زد و گفت :

-خدایا ببین چه جوری خوابیده ،آخه دختر توی هوای دم کرده اتاق اینجوری لحاف رو به خودت پیچدی که خفه میشی

لبه لحاف را رها کرد تا باعث شک آرمین نشود .آرمین لحاف را از روی سرش پایین کشید وروی سینه اش مرتب کرد .صورتش از گرما عرق کرده بود و موهای پریشانش به صورتش چسبیده بود .دست کرد وملایم ونرم موها ی روی صورتش را کنار زد وبا کشیدن دستی روی موههای نرمش ،شاسخین را از آغوشش بیرون کشید وکنار نهاد وبا خاموش کردن لوستراز اتاق خارج شد

وقتی مطمئن شد آرمین پایین رفته بلند شد ودر اتاقش را قفل کرد نمی دانست چرا این کار را کرده شاید هم از دوباره برگشتن آرمین می ترسید .

گوشیش را که عصر سای لنت کرده بود از کیفش بیرون آورد حدسش درست بود بیشتر از 20میسکال داشت که 15تایش از آن ستایش ویاسمین بود ومابقی مادرش ونازنین

با یاد یاسمین قلبش فشرده شد ، چه باید به او می گفت ؟چطور می توانست بگوید آرمین مالک همه جسم وروح اوست!

آهی کشید ودوباره به رختخواب خزید و با به آغوش کشیدن عروسک شاسخینش سعی کرد بخوابد اما تا پاسی از شب فکرش مشغول بود وبا اینکه دلش می خواست تنها به آرمین وزندگی رویایی با او فکر کند اما بی اختیار ذهنش به طرف آینده نا معلوم زندگیش کشیده می شد نفهمید بالاخره چه ساعتی به خواب رفت که صبح با صدای بلند آرمین از جا پرید

آرمین پشت در داشت صدایش می زد . لباس خوابش بندی ونازک بود وفرصت تعویض لباس هم نداشت .خواب آلود لحاف را به دور خودش پیچید و به طرف درب اتاق خیز برداشت و آن را گشود .آرمین قبراق وسرحال مثل همیشه مرتب وآماده پشت در ایستاده بود با دیدن قیافه ژولیده پولیده او و با لحافی که به دور خودش پیچیده بود خنده اش گرفت وگفت :

-این دیگه چه ریختی !

کمی لای در را بسته تر کرد وگفت :

-مثل اینکه تازه از خواب بیدارشدمه ها

لبخندش پررنگ شد وپرسید

-حالا چرا درو قفل کردی؟

romangram.com | @romangram_com