#مهمان_زندگی_پارت_344

-حالا کی گفته قراره تو بمیری

-اگه منم مبتلا به بیماری بابام بودم چی ؟

-من نمی زارم سایه ،باورکن نمی زارم برات اتفاقی بیفته

بغضش شکست وسیلاب اشک روی گونه اش روان شد و گفت :

-تو چکار می تونی بکنی آرمین ؟ با مرگ که نمیشه جنگید ؟

محکم وبا قاطعیت گفت :

-چرا میشه ،اگه شده همه دنیا رو برای سلامتی تو زیر پا میزارم

دیگر گریه نمیکرد همین یک جمله آرمین برایش قوت قلبی بود تا چشمه اشکش برای همیشه خشک شود .اما هنوز هم وزن هیمالیا روی دلش سنگینی میکرد .خیسی روی گونه اش را پاک کرد وجدی پرسید

-چرا می خوای این کارو کنی ،ما که چند ماهه دیگه از هم جدا میشیم ؟

با چهره ای درهم گفت :

- هنوز که جدا نشدیم

بزاقش را فرو داد وگفت

-به هر حال یک روز که زیاد هم دور نیست از هم جدا میشیم

با غیض نگاهش کرد وبه تندی گفت :

-تو چه اصرار داری تمام روز اینو به من یاداوری کنی !

-چون واقعیته ،و از واقعیت هم نمی شه فرار کرد

خشمی آنی در نگاهش نشست وبالحنی که سعی می کرد عاری از خشم درونش باشد گفت :

-واقعیت اینه که تو همسر منی و منم اگه لازم باشه برای سلامتیت همه دارایمو فدات میکنم

پر از خشم گفت :

-چرا ؟چون دلت به حالم می سوزه ؟

لرزشی محسوس در لحن صدایش بود که آرمین به متلاطم بودن درونش پی می برد پس آرام نجوا کرد

-چون همه وجودمی ، ارزشمند ترین چیزی که توی این دنیا دارم

موجی از آرامش وامید به تک تک سلولهایش تزریق شد

خوشبختی یعنی چه ؟ آیا این اسمش خوشبختی نبود ،وقتی همه وجود مردی باشی که همه دنیاته

دلش میخواست این اعتراف زیبا را میپذیرفت وبا این خیال خوش رویایی شیرین برای خودش میساخت ؛می توانست ؟

آرمین نفس عمیقی کشید و گفت :

-با روحیه خرابی که داری خونه پدرت نمیرم چون نمی خوام بی خود اونها رو نگران کنم

باید با خود و زندگیش صادق میبود ؟

-پس کجا داری می ری !اینجا که سمت خونه نیست ؟

-باید به قولی که خیلی وقت پیش بهت دادم عمل کنم

romangram.com | @romangram_com