#مهمان_زندگی_پارت_343
سرش را به شیشه اتومبیل تکیه داد و با افسوس آهی کشید
آرمین با نیم نگاهی به درون پر از آشوبش پی برد وبا آرامش پرسید :
-نگرانی ؟
لبخند تلخی گوشه لبش نشست و گفت :
-آره ...خیلی .....
با لبخندی دلپذیر گفت :
-چرا ؟تو که می گفتی یه خونریزی ساده و معمولیه
دلش میخواست خود هم این را باور کند
-چون هرگز به ذهنم هم خطور نمی کرد که ممکنه .......
سکوت کرد وآرمین جدی پرسید
-که ممکنه چی ؟
همه بزاقی که در دهانش جمع شده بود را یکجا قورت داد و آهسته گفت :
-که بیماری پدرم و به ارث برده باشم
اخمهایش درهم رفت و به تندی گفت :
-چرند نگو
به طرفش برگشت ومایوس وناامید گفت :
-چرند نیست آرمین ، چرند نیست ،این یه واقعیته ،واقعیت تلخی که اصلا یه درصدم بهش فکرم نکرده بودم
سعی کرد با کشیدن نفسی عمیق آرامش خود را حفظ کند
-چرا اینو می گی ؟
مردد نگاهش کرد ،یعنی آرمین به خاطر او اینهمه بهم ریخته بود ؟
-آخه بابامم همیشه خون دماغ میشه ،همینطور کسل و بی اشتها ست
-اون دلیلش فرق می کنه
صدایش همراه با بغضی سرکش لرزید
-چه فرقی ،پس چرا من بی دلیل خون دماغ می شم
مهربان گفت :
-فردا دلیلش و می فهمیم
بی اختیار چانه اش لرزید و بغض الود نالید :
-آرمین من نمی خوام بمیرم ،تازه داشتم خودمو با این زندگی وفق می دادم ،به خدا این عادلانه نیست که توی این سن کم وقتی هنوز به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم بمیرم .
عصبی به روی فرمان کوبید وگفت :
romangram.com | @romangram_com