#مهمان_زندگی_پارت_338
-مبارکه ،خوب کاری کردی پدر و مادرت خیلی نگرانت بودند ،حالا چرا اینهمه بی خبر ؟
-بی خبر هم نبود دعوت نامه آوردم شما نبودید ،حیدر گفت رفتید آمریکا
روی صندلی پشت میزش قرار گرفت وگفت :
- چند هفته ای میشه برگشتم
-بهار خوب بود
با لبخند گفت :
-چرا خوب نباشه ،جوون که باشی خوب هم هستی
با شنیدن اسم بهار خیره به آرمین نگریست تا به حال هرگز این اسم را نشنیده بود . درسکوت وکنجکاوی به مکالمه آندو گوش سپرده بود. چقدر دلش میخواست هنوز از بهار حرف میزدند ،حسی ناشناخته ومبهم از بهاری که هرگز ندیده بود و نمی شناخت آزارش میداد
دکتر با خنده گفت :
- مطمئنا برا دیدن من پیرمرد نیومدید
آرمین با محبت گفت :
-اختیار دارید خودتون می دونید که چقدر برا من عزیزید
-منم تو رو خیلی دوست دارم ،تو همیشه اندازه بهراد برام عزیز بودی وهستی
نگاهش را به سایه دوخت و ادامه داد
-دخترم قدر این پسر و بدون اون خیلی با محبت و مهربونه
نگاهی به آرمین انداخت و نجوا کرد:
-بله همینطوره
دکتر همراه با آهی عمیق روبه آرمین گفت :
-پسرم مشکلتون چیه ؟
آرمین دست سایه را دردست گرفت وگفت :
-سایه مدتیه بی دلیل خون دماغ میشه
نگاه مهربانش را به سایه دوخت و پرسید :
-دخترم چند وقته ؟
تقریبا دو سه ماهی میشه
-به طور مداوم وهمیشه ؟
-بستگی داره
-به چه چیزی ؟
-بعضی وقتا تو یه هفته چند بار خون دماغ می شم و بعضی وقتا هم طی دوسه هفته هیچ خبری نیست
-با بینیتون که ور نمرید و دستکاریش نمی کنید ؟
لبخندی زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com