#مهمان_زندگی_پارت_337
-چرا؟مگه توی این پارتیها چه خبره
-تا حالا نرفتی؟؟
-نه ...نه خودم اهلش هستم و نه بابام اجازه می داد.
-بهتره که اصلا ندونی
دوباره به یاد یاسمین وجشن تولد رضا افتاد آرمین که او را در فکرمی دید آرام پرسید:
-چیزی شده ؟
-نه....
-پس چرااینهمه توی فکری
-می تونم یه چیزی بپرسم
-بپرس!
-چیزی بین تو واین دختره بوده ؟
-اگه بگم نه ، باور می کنی ؟!
-پس چرا جوری رفتار می کرد انگاربینتون..............
-اون فقط دوچار نوعی خیالبافی دخترونه شده من تو زندگیم از این دسته دخترا زیاد دیدم
بابیرون آمدن بیمار منشی با لحن غم گرفته ای گفت:
-آقای مشایخ، بفرمائید.
آرمین از جا برخاست ودر حالی که دست اودر دستش بوداورا هم از جا بلند کردنگاه سایه هنوز روی منشی بود که بانگاه خصمانه اش به او دهن کجی می کرد برای لحظه ای حسادتی عمیق دروجودش شعله کشید وحس مالکیت آرمین باعث غرورش شد نا خودآگاه برای تلافی نگاه پراز نفرت منشی دستش رادور بازوی آرمین حلقه کرد وبادست دیگرش به بازویش چنگ انداخت . آرمین که از حرکتش جاخورده بودبا بهت به او خیره شد لحظه ای ازنگاه آرمین ترسید و می خواست دستش را از دور بازویش بردارد که آرمین لبخند شیرینی به رویش زد و به طرف اتاق دکتر رفت
بر خلاف انتظارش که می اندیشید دکتر باید جوان بی تجربه ای باشد دکتر یک پیرمرد هشتادواندی سال با چهره ای بشاس و خوشرو بود، او در حالی که با مهربانی آرمین را به آغوش می کشید از دیدارش اظهار خوشحالی کرد و سپس نگاهش را به سایه دوخت و با لبخند گفت :
-پسرم این خانم زیبا رو معرفی نمی کنی !
آرمین به سایه نگریست و با لبخند گفت :
-سایه همسرم هستند ( از این حس خوشایند دلش میخواست پر پرواز میداشت وپرواز میکرد )
به دکتر اشاره کرد و روبه سایه گفت :
-عزیزم ! دکتر صادقیان از دوستهای نزدیک پدر بزرگمند
سایه با لبخند شیرینی اظهار خوشبختی کرد
دکتر نگاهش را از سایه به آرمین دوخت و در حالی که تعارف به نشستن میکرد با خنده گفت :
-تو که به سادگی دم به تله نمی دادی حالا چی شده که اسیر این دختر زیبا شدی
آرمین با نیم نگاهی لبخند شیرینش را بر صورت سایه پاشید وگفت :
-سرنوشته ، نمی شه کاریش کرد
هر دو کنار هم نشستند ودکتربه طرف میزش رفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com