#مهمان_زندگی_پارت_339
-نه به هیچ وجه
-باردار نیستید؟
نگاهش در نگاه آرمین قفل شد و در یک لحظه هر دو با لحنی هیجان زده گفتند :
نه نه.......... -
دکتر از برخوردشان لبخندی زد و گفت :
-حالاچرا اینهمه ترسیدید ،بچه که جرم نیست ،آرمین فکر نمی کنی داری کم کم پیر می شی
-خوب ما فقط چند ماهه ازدواج کردیم، تازه سایه هم دانشجوست و وقتی برای بچه داری نداره
-حالا دانشجوست و بعد هم شاغله ،به هر حال من برا ریشه یابی این سوال و پرسیدم و الا قصد دخالت توی زندگی خصوصیتون و نداشتم ،دخترم احساس تب لرز تهوع و یا چیز خاصی نداری ؟
-چرا بعضی وقتا
آرمین به طرفش برگشت ونگران گفت
-چرا هیچ وقت به من چیزی نمی گفتی ؟
-چون هیچ وقت ازم نمی پرسیدی !
به تندی گفت :
-یعنی باید می پرسیدم امروز تب داشتی یا نه
دکتر از حساسیت آرمین باخنده گفت :
-آرمین جان بازخواست و نگرانیها تو بزاربرای تو خونه ،حالا اجازه بده فقط من سوال بپرسم
-بله ! معذرت می خوام
دکتر دوباره از سایه پرسید
-توی خانواده تون کسی سابقه بیماری خونی داشته ؟
-آره پدرم سرطان خون دارن
دکتر از جواب سایه کمی بهم خورد ولی به روی خودش نیاورد و سعی کرد نگرانی از خودش بروز ندهد که باعث اضطراب سایه شود به همین دلیل گفت :
-به غیر از پدرت کس دیگه ای هم این بیماری رو داشته ؟
-نه فکر نکنم
-دکتر از جا برخاست و گفت :
-دخترم بیا اینجا بنشین
از جا برخاست و روی صندلی مخصوص بیماران نشست و دکتر سرگرم چکاب و معاینه اش شد ،در حین معاینه سو الاتی هم از او می پرسید که سایه همه را با آرامش جواب می داد وقتی معاینه اش تمام شد در حالی که به طرف میزش می رفت به سایه اشاره کرد که به جای اولش برگردد و دوباره گفت :
-دخترم این سوالات رو با دقت جواب بده اول ببین این علائم رو طی این چند ماه داشتی یا نه
-چشم دکتر
-تاحالا شده جایی از بدنت زخمی بشه و خونش منعقد نشه
romangram.com | @romangram_com