#مهمان_زندگی_پارت_335


-فرصت نمی شد

-مادرتون خوبند ،کسالتشون رفع شده

-ایشون هم خوبند سلام دارن خدمتتون

-مرسی

از طرز برخوردصمیمی اش تیر حسادتی عمیق قلبش را نشانه رفت .به خوبی می شد فهمید که آرمین وخانواده اش را می شناسد

در سکوت تنها حرصش را با جویدن لب پایینیش خالی میکرد او تا به حالا آرمین رادر حال گفتگو با هیچ زنی ندیده بود که اینچنین حسادتش را تحریک کند

با ادا واطوار چندشی به طرف میزش رفت وبا ناز پرسید

-با دکتر کار خصوصی دارید ؟

با بدخلقی گفت :

-نه ،یه نوبت می خواستم

با تعجب چشمانش را خمار کرد وپرسید :

-براخودتون؟

به سمت سایه برگشت وگفت :

-نه برا همسرم!

وهمزمان به سایه اشاره کرد نگاه خندان وپراز شوق منشی به یکباره پژمرد ودرحالیکه به جایی که آرمین اشاره می کرد می نگریست خیلی سرد وبی روح با اشاره سر با سایه سلام کرد و با لحنی غم گرفته نجوا کرد :

-نمی دونستم ازدواج کردین

پوزخند غلیظی زدو گفت :

-فک نکنم شخصیت مهمی باشم که بخواد ازدواجم رسانه ای بشه

از جواب صریح آرمین جا خورد وآرام گفت :

-اما من هرکسی نبودم .........!

چشمانش را ریز کرد وبا لحنی سرد و یخ زده گفت :

- یاد ندارم گفته باشم شما با بقیه برام فرق می کنید

-شما ......

میان حرفش پرید و آهسته با لحنی عصبی گفت :

-من قبلا چند بار بهتون تذکر داده بودم که خودتون و درگیر زندگی خصوصی من نکنید

-ولی............

-خانم محترم هیچ چیزی بین مانبوده که حالا منو به خاطرش بازخواست می کنید تا همسرم دچار سوءتفاهم نشده این بحث وتموم کنید

ازقاطعیت کلامش وا رفت وبه سختی آب دهانش راقورت داد وآرام نجوا کرد

-چشم ،تشریف داشته باشید دکتر فعلا مریض دارن


romangram.com | @romangram_com