#مهمان_زندگی_پارت_334

-امشب تولد رضاست که ما هم دعوتیم رضا به یاسمین گفت :واحد دکتر مشایخ تو این طبقه است اونم ولمون نکرد که باید برم ببینم ،حالا تو اینجا چه می خوای ؟

حس میکرد کارکرد قلبش کند شده و جوابگوی خونرسانی به مغزش نیست .مستاصل نگاهش روی چهره بهت زده یاسمین خیره شد .در بد مخمصه ای گرفتار شده بود وفکرش برای برای رهایی از این موقعیت اصلا کار نمیکرد

در همین لحظه آرمین در حالی که باموبایلش مشغول صحبت بود از در بیرون آمد و بی توجه به دخترانی که کنار سایه ایستاده اند پشت به آنها سرگرم قفل کردن در شد

هر سه با دیدن آرمین با چشمانی ناباور وحیرت زده به سایه میخ شدند ،بیرون آمدن سایه ومشایخ از یک درب حتی در تصورشان هم نمیگنجید ،قفسه سینه هر سه بی حرکت مانده بود وپلک هم نمی زدند انگارکه ساعتها روح از کالبد هرسه به عروج رفته بود ، حال سایه هم دست کمی از حال آنها نداشت رنگ پریده ولرزان از سر ناچاری به سمت آسانسور قدمی برداشت وبا صدای خفه ای نالید :

-ببخشید !

هیجان زده ودستپاچه دکمه احضاررا فشرد و منتظر بالا آمدن آسانسور ایستاد دلش می خواست هرچه سریعتراز زیر تیغ نگاه متعجب وبهت زده دوستانش خلاص شود اما این آسانسور لعنتی هم امشب قصد بازی با اعصابش را داشت . بدون آنکه انگشتش را روی دکمه احضار بردارد کلافه چندین بار دکمه را فشرد، آرمین کنارش ایستاد ودست لرزانش را از روی دکمه احضار برداشت و با لبخند گفت :

-عزیزم تو که آسانسور و از کار انداختی یکمی صبر داشته باش

نگاه مضطربش روی دوستانش که مات ومبهوت خیره اش بودند افتادآرمین کتش راازمیان دستش بیرون کشید وبا باز شدن درب آسانسور در حالی که دستش را میگرفت او را به داخل اتاقک کشید وبا محبت گفت :

-حالا که اینهمه عجله داشتی سوار شو دیگه!

درب بسته شد واو دوستانش را با دنیایی از شک وتردید در وجودشان رها کرد وتنها درکنار مرد رویاهایش پایین رفت؛ می دانست ومطمئن بود که آنها حتی تصور هم نمی کنند که آرمین همسرش باشد

با نگرانی سرش را به شیشه ماشین تکیه داد وبه فکر فرو رفت آرمین با نگاهی مهربان پرسید :

-خیلی درهم به نظر می رسی اتفاقی افتاده ؟

لبخند تلخی زد وگفت :

-نه چیزی نیست

قانع نشد وبا لبخند شیرینی دوباره پرسید گفت :

-مربوط به اون دختراست ؟

آیا باید واقعیت را به آرمین میگفت و از او کمک میخواست اما ناخوداگاه این جمله آرمین که نمیخواهد سوژه دانشگاه شود مانع از بیان واقعیت نزد آرمین شد وآرام گفت :

-نه ،مهمونای واحد کناری بودن

******

نگاهی به تابلو مطب انداخت (دکتر بهرام صادقیان فوق تخصص گوش وحلق بینی دارای بورد تخصصی از آمریکا )

در کنار آرمین وارد سالن انتظارشد آرمین به او اشاره کرد که روی مبل بنشیند و خود کنار میز منشی ایستاد . نگاهی به اطرافش انداخت خانم وآقای میانسالی در گوشه ای ازمبل فرو رفته وگرم در حال صحبت بودند ، در گوشه ای دیگر هم پسری جوان در حالی که با گوشی موبایلش سرگرم بازی بود هر چند ثانیه یکباربا نگاه هوسرانش او را می پایید

اثری از منشی نبود .روی نزدیکترین مبل به انتظار نشست

خالی بودن سالن از بیمار این حس را که دکتر مرد جوان وبی تجربه ای است را به اونوید می داد وبی اختیار از اینکه آرمین او را نزد یک دکتر با تجربه وکاربلد نبرده است قلبش را به درد می آورد

دختر جوانی با قیافه ای باربی وهزار قلم آرایش از اتاق دکتر خارج شد وبه محض دیدن آرمین گل از گلش شکفت وبا ذوق به طرفش قدم برداشت وگفت :

-سلام دکتر مشایخ ،شما کجا اینجا کجا!

سرد وخشک گفت :

-سلام ،اومدم دکترو ببینم

کنارش ایستاد و با عشوه وناز گفت :

-راه گم کردید ،خیلی وقته که اینجا نمی یومدید

سایه با نگاهی کنجکاوبه آنها میخ شده بود

romangram.com | @romangram_com