#مهمان_زندگی_پارت_333


-اما نه یه رستوران با چند سال سابقه کاردرخشان ؟

-حتما سر آشپزش عوض شده

سایه که اصلا متوجه حرفهایش نمی شد با بی میلی قاشقش را کنارگذاشت وگفت :

-پس بهتره دیگه بریم

-از غذای تو که خیلی مونده ؟

-دیگه اشتهایی به خوردن ندارم

- اما خیلی گرسنه بودی؟

زمزمه کرد

- سیر شدم

در راه برگشت هر دو در سکوت با افکار خودشان درگیر بودند وهیچ کدام رغبتی به شکست این سکوت دلگیر از خود نشان نمی دادند ،هر دو تنها به این فکر می کردند که از عمر زندگیشان دیگر چیزی باقی نمانده وچقدر دلشان می خواست خود را به لحظه های واهی امید وار کنند تا این واقیت تلخ فراموش شود

بعد از یک استراحت کوتاه ودلچسب با شادابی مقابل آیینه ایستاد .آرمین چند لحظه قبل تماس گرفته بود که حاضر شود .نمی خواست به این فکر کند که دل نگرانی های آرمین از روی حس وظیه شناسی است این باور عصبیش میکرد ،حتی دیگر حساسیتی هم روی تعصب بی جای آرمین نشان نمی داد وغیرت وتعصب کور آرمین برایش شیرین ودلچسب شده بود

از کمدش پالتویی راکه آرمین برایش خریده بود را برداشت وپوشید چهره اش باآرایش بژ دلربا تر به نظر میرسید.باشنیدن صدای در از آمدن آرمین مطمئن شد پس از لحظه ای آرمین پشت در اتاقش قرار گرفت وتقه ای به در کوبید اما قبل از اینکه جوابش رابدهد وارد اتاقش شد وپرسید :

-حاضری؟

این روزها رفتارش راحتر از قبل شده بود حالا دیگرحتی برای ورودش به اتاق سایه منتظر اجازه هم نبود وسایه از این تغییر رفتار ناخوداگاه حس خوشایندی داشت.

شال گردنش را به دور گردنش مرتب کرد وگفت :

-آره

-خوبه ،منم سریع حاضر میشم

واز اتاق خارج شد .سایه هم با برداشتن کیفش از اتاق خارج شد ودر سالن به انتظارش ایستاد پس از لحظه ای مرتب واتو کشیده از پله پایین آمد پلیورسفید یقه هفتی که با شلوار مشکی پوشیده بود باعث شد نفسش از دیدنش بند بیاید قلبش به مانند قلب گنجشکی درقفس تند تند شروع به تپیدن کرد از اینکه تنها اسم این مرد از آن او بود در دلش احساس حقارت می کرد

آرمین از کنارش رد شد وبا گفتن بریم ، به سمت جا کفشی رفت .کنارش ایستاد و بوتهای پاشنه دارش را برداشت وپوشید آرمین با یادآوری چیزی در حالی که دوباره رو فرشی اش را می پوشید کت اسپرتش را به دست او داد وگفت :

-موبایلم و فراموش کردم تا تو آسانسور و بالا میاری منم اومدم

نگاه غمگینش آرمین را دنبال کرد و آهسته زمزمه کرد

-بسیار خوب

آرمین با عجله از پله ها بالا رفت واو ناگزیر از آپارتمان خارج شد

-سایه تو اینجا چی می خوای؟

این صدای ذوق زده یاسمین بود که مثل پتک برفرق سرش فرود آمد با دیدن یاسمین درکنار ستایش وتارا خشکش زد ووحشت زده یک قدم عقب برداشت ،ستایش با لبخندی در ادامه حرف یاسمین گفت :

-کلک نگفته بودی اینجا آشنا داری

نفس در سینه اش حبس شده بود ، به سختی با فرو دادن آب دهانش راه نفسش را باز کرد ومقطع وبریده بریده گفت :

-شم...........شما.........شما اینجا چی می خواین ؟

تارا از میانشان خندان گفت :


romangram.com | @romangram_com