#مهمان_زندگی_پارت_332
با قاشق در دستش به سرش اشاره کرد و با تمسخر گفت :
-تو که اصولا گیرنده هات تو این موارد خیلی تیزن ،چطور متوجه این یکی نشدی
نیش کنایه اش را گرفت اما بی توجه پرسید
-نظر ساغر چیه؟اونم شایان و دوست داره
قاشقش را میان انبوه برنجهای درون پیشدستی فرو کرد وگفت :
-ساغر دختر بلند پروازیه،اون نظرش اینه که نباید زندگیشو با یه عشق وعاشقی پوشالی تباه کنه ،که منم با این نظرش موافقم
-اگر لجبازی وغرور اونم به تو رفته باشه که بیچاره شایان
-فعلا که شایان تحت هیچ شرایطی از رو نمی ره واز هر فرصتی داره استفاده می کنه
-نظر تو چیه ؟
پوزخندی زد گفت :
-من کیم که بخوام نظر بدم
-به هرحال تو خواهر بزرگ ساغری
کاملا بی اراده گفت :
-من برا زندگی خودم که قدرت واختیار تصمیم گیری نداشتم می خوام برا ساغر داشته باشم
نگاهی ازسر حرص به او انداخت وبرای تغییر موضوع گفت :
-می خوای بعد از مطب بریم اونجا ؟
ذوق زده گفت :
-آره ،چرا که نه!
با لبخندی گفت :
-تو هنوزنتونستی به دوریشون عادت کنی؟
درد آلود وغمگین گفت :
-برا اینکه به دوریشون عادت کنم باید به این زندگی دل ببندم که این تنها چیزیه که اصلا نمی خوام حتی بهش فکر هم کنم
(خودش خوب می فهمید دارد دروغ می گوید جدیدا دروغگوی خوبی شده بود و مجبور بود در مقابل آرمین وانمود کند هیچ حسی به او واین زندگی ندارد )
آرمین با پرت کردن قاشق در پیشدستی اش کلافه گفت :
-لعنتی !!
با بهت به او خیره شد وپرسید :
-چی ؟!
-با غذا هستم خیلی بی مزه است
-اما تو که چند لحظه پیش داشتی ازشون تعریف می کردی
-هرچیزی توی دنیا قابلیت وآمادگی یک تغییر و داره
romangram.com | @romangram_com