#مهمان_زندگی_پارت_331


-نگران من نباش ،......

-میان حرفش پرید و گفت:

-مگه میتونم نگرانت نباشم وقتی همه کارهات فقط حماقت و لجبازیه

قلبش از این اعتراف آرمین پر از شوق شد .اما بازهم باید بی خیال از کناراینهمه احساس میگذشت ؟

پیشخدمت غذایشان را روی میز چید و رفت آرمین با برداشتن قاشق به غذا اشاره کرد و گفت:

-غذای اینجا عالیه من توی این چند سال همیشه از اینجا غذا میگیرم

با لبخند دلپذیری گفت:

-چیزی رو که تو تائید میکنی حتماً که عالیه

اولین قاشق را به دهان گذاشت واقعاً عالی بود آرمین دوباره سکوت را شکست و پرسید :

-امتحان بعدیت کیه؟

-سه روز دیگه ،مقاومت مصالح که باید کلی انرژی براش بزارم

- سه روز فرجه هم فرصت کمی نیست

-میخوام فردا به بابام یه سر بزنم دو روزه که ندیدمش

نگاهی گذرا به او انداخت وگفت :

-دیروز اونجا بودی که !

- شایان بابا رو برده بود بیمارستان برای تزریق خون منم چون امتحان داشتم نتونستم تا اومدنشون صبر کنم

با ناراحتی اخمهایش را درهم کشید وگفت :

-این پسره خیلی میاد اونجا دلیلی داره؟

خیره نگاهش کرد وپرسید

-چرا دیدگاه تو نسبت به همه منفیه ؟

-من فقط میخوام بدونم که چرا هربار میام اونجا این پسره هم هست

دست از خوردن کشید وگفت :

-شایان پسر عمه منه و فکر نکنم که من و تو اجازه اینو داشته باشیم که مانع اومدنش به خونه دائیش بشیم

آرمین متفکر چشمانش را ریز کرد و گفت:

-ولی من فکر میکنم اون یه دلیلی برای اومد و رفتش به اونجا داشته باشه

-درسته داره ولی ربطی به منو وتو نداره

-چرا ؟

-خوب اون خیلی وقته که دلش پیش ساغر گیره ،ولی بابا هنوز جواب قانع کننده ای بهش نداده

-جدی، نمی دونستم ؟


romangram.com | @romangram_com