#مهمان_زندگی_پارت_330

لبخند شیرینی زد و گفت:

-فعلا از گشنگی زیاد به این چیزا فکر نمیکنم

پیشخدمت برای دریافت سفارش کنار میزشان ایستاد و با احترام پرسید :

-چی میل میکنید؟

آرمین خیره نگاهش کرد پرسید :

-چی میخوری؟

با خستگی گفت:

-فرقی نمیکنه ،هرچی برای خودت سفارش دادی

آرمین سفارش غذا برای هردویشان داد و با دورشدن پیشخدمت ازکنارشان با مهربانی دوباره پرسید :

-خسته ای؟

با لبخند گفت :

-بیشتر از یه عروس راه دور (این واژه ای بود که همیشه مادرش برای میزان خستگیش به کار میبرد)

-حالا که اینطوره بعد از غذا میرسونمت خونه تا بتونی یکم استراحت کنی اما به شرطی که غروب برای مطب رفتن حاضر و آماده باشی

-این که خیلی عالیه

با محبت آهسته گفت:

-خیلی رنگ پریده به نظر میرسی حس میکنم دیگه خونی تو رگهات باقی نمونده

چقدر مهربانیهای آرمین را دوست داشت

همراه با لبخند کم رنگی گفت:

-رنگ پریدگیم بخاطر خستگیمه آخه یه عالمه کمبود خواب دارم

-تو که مثل خرس میخوابی

-نه این چند وقته خیلی کم خواب شدم .

-من که هرشب ساعت نه میام، تو توی اتاقت خوابی

در حالی که با گوشه رومیزی ور میرفت گفت :

-من که خواب نیستم ،توی اتاقم درس میخونم

متحیر چشمانش را ریز کرد وگفت :

-توی تاریکی ؟مگه کسی توی تاریکی هم میتونه درس بخونه؟

-نمیخوام مزاحم تو بشم بهمین خاطر با نور اباژور درس میخونم

بازهم خشمی آنی وزودگذر چهره اش را پوشاند

-دیوونه شدی؟ میخوای چشمات از بین برن؟

اما این روزها بهتر از قبل خشمش را کنترل میکرد

romangram.com | @romangram_com