#مهمان_زندگی_پارت_329
-چرا هربار رد میشم تو رو باید کنار این پسره ببینم ؟
با اینکه میدانست منظورش کیست ولی پرسید:
-کدوم پسر؟
-یعنی نمیدونی منظورم کیه ؟!
-ما فقط داشتیم در مورد امتحان حرف میزدیم
چشمهایش را گشود وبه روی میز خم شد و عصبی گفت:
-سایه چند بار باید بگم دوست ندارم با کسی بخندی
-مگه من مریضم که با اخم جواب کسی و بدم
-پس چرا هر وقت با منی فقط لگد میزنی؟
-چون خواسته های تو عصبیم میکنه
صورتش از خشمی آنی قرمز شد اما برای کنترل خشمش نفس تندی کشید و به در اشاره کرد و گفت:
-برو بیرون
از جا برخاست و به طرف در رفت دستگیره را گرفت که آرمین با صدای خفه ای گفت :
-کنار در دانشگاه منتظرم باش
برگشت ونگاهش کرد لحظه ای جا خورد وقلبش فرو ریخت آرمین محکم واستوارش با درماندگی به روی میز خم شده بودو سرش را بین دو دست میفشرد .چقدر آرزو داشت سرش را به آغوش بگیرد وبابت حرف نسنجیده اش از او عذر بخواهد اما نمیتوانست این راهی به که خود آرمین انتخاب کرده بود واو مجبور بود که تا آخر همراهیش کند
-قسمتی از راه رو پیاده میرم تا شما برسید
باید به آرمین میگفت که بچه ها به رابطیشان شک کرده ام اما با دیدن چهره خسته وگرفته اش منصرف شد و آهسته اتاق را ترک کرد
آرمین کنار یک رستوران نگه داشت و هردو پیاده شدند ومثل یک زوج خوشبخت دوشادوش هم وارد شدند
رستوران در این ساعت روز خلوت وکم تردد بود اما باز هم آرمین ترجیح داد گوشه دنجی را برای نشستن پیدا کند ،با یک نگاه کاوشگر آخر سالن را انتخاب کرد وبه راه افتاد .قبل از سایه صندلی را کنار کشید ونشست سایه هم به تبعیت از او روبرویش نشست
هر دودستش را درهم حلقه کرد وزیر چانه اش زد و در سکوت به روبرویش خیره شد ناخوداگاه به یاد اولین برخوردش با آرمین در کافی شاپ افتاد چقدرآن روز از چهره سرد و خشن آرمین ترسیده بود وفکر اینکه قرار است چند ماه را در کنار این مرد تلخ زندگی کند کابوس روزهایش شده بود
از یادآوری آن روز بی اختیار لبخندی گوشه لبش نقش بست که از چشمان تیزبین آرمین دور نماند و با تعجب آهسته گفت :
-داری به چی میخندی؟
پوزخندی زد و جواب داد :
-به اولین ملاقاتمون توی کافه شاپ
در حالی که نگاهش را به منو در دستش می انداخت آرام پرسید
-چه چیز اون روز خنده داشت؟
-اینکه اون روز هرگز فکر نمکیردم یه بار دیگه سر یه میز روبروی تو بشینم
با خونسردی منو را روی میز پرت کرد و به صندلی تکیه زد و گفت :
-از اینکه اینجا با منی پشیمونی ؟
romangram.com | @romangram_com