#مهمان_زندگی_پارت_328

یاسمین هم گفت :

-برای من هم خوب خوب نبود

دریا با عشوه و ناز جواب داد:

-مال من که عالی شد فقط توی مسئله دوم گیر داشتم

امید نگاهی به سایه انداخت و پرسید:

-برای شما چطور بود؟

-راحت بود ،اصلا فکر نمیکردم سوالهای دکتر مشایخ اینقدر راحت باشن

-اتفاقا ً خیلی هم پیچیده بودن

با بی تفاوتی گفت :

-نمی دونم ،شاید چون من خیلی خونده بودم

امید با نگاهی دقیق به صورتش دوباره پرسید:

-خانم ستوده خیلی رنگ پریده به نظر میرسید ،چیزی شده؟

-نه خوبم

-وقتی از جلسه رفتید بیرون نگرانتون شدم

-چیزی نبود باز هم خون دماغ شده بودم

ستایش وسط حرفش پرید وگفت :

-تو باید یه چکاپ بدی ،نکنه مشکل حادی باشه

لبخندی زد و گفت:

-وای چرا همه شما اینهمه نگرانید ؟

آرمین از سالن خارج شد ودر نگاه اول ، نگاهش به روی سایه که کنار امید مرادی ایستاده بود افتاد اخمی به ابرویش انداخت وسرعت گامهایش را تندتر کرد . وقتی از کنارشان رد میشد رو به سایه با لحن آمرانه وتندی گفت:

-خانم ستوده توی دفترم منتظرتون هستم

دریا رو به ستایش و یاسمین گفت:

-دیدید گفتم خیلی هواشو داره

ستایش رو به دریا گفت:

-چرند نگو دریا....حتماً میخواد به خاطر ترک جلسه بازخواستش کنه

-به همین خیال باش ،اون اگه میخواست بازخواستت کنه که سر جلسه راش نمیداد

بی حوصله رو به دخترها گفت :

-من میرم ببینم چه کارم داره ،توهم دریا هر چقدر میخوای برای خودت خیالبافی کن

آرمین با خستگی سرش را به پشتی صندلی تکیه و چشمانش را برهم نهاده بود .وارد دفترش شد وبا دیدن چشمان بسته آرمین آرام و بیصدا در را بست و در سکوت روی مبل کنار میزش نشست

بدون اینکه چشمانش را باز کند با لحن نسبتا آرامی پرسید:

romangram.com | @romangram_com