#مهمان_زندگی_پارت_327


وقتی به جلسه برگشت ،نگاهی به ساعتش انداخت کمتر از یکساعت وقت داشت و هنوز سوال سومش کامل نبود وهمینطور مجبوربود برگه خونی اش راهم پاکنویس کند در همین فکر بود که آرمین در کنار گوشش زمزمه کرد:

-به این برگه کاری نداشته باش وادامه شو بنویس

شروع به ادامه محاسبه کرد وقتی تمام شد نفس راحتی کشید و نگاهی به ساعت سالن انداخت هنوز ده دقیقه از وقت جلسه باقی مانده بود واوخوشحال بود که وقت کم نیاورده است .برگه اش را تحویل ناظرجلسه دادوقصد خروج داشت که آرمین کنارش ایستاد و گفت:

-بیرون منتظرم باش

بی هیچ حرفی سالن را ترک کرد ،ستایش ویاسمین هر دو کنار در سالن منتظرش بودندستایش با دیدنش به طرفش آمد وبا نگرانی پرسید :

-سایه وسط جلسه چی شد بیرون زدی؟

کوتاه ومختصر گفت :

-خون دماغ شده بودم

یاسمین گفت :

-وای من داشتم سکته می زدم فک کردم حتما دکتر مشایخ بیرونت کرده

دریا یونسی که کناری ایستاده بود وارد بحثشان شد وگفت

-سایه تو چه کردی که دکتر مشایخ اینهمه هواتو داره

-منظورت چیه ؟

-من کنارت نشسته بودم دیدم وقتی دید خون دماغ شدی از وحشت رنگش پرید

ستایش با لودگی گفت :

-خوب لابد به دیدن خون حساسیت داره

دریا دوباره گفت :

-خوب فقط این نیست ،من تاحالا چند درسمو با اون پاس کردم ،امکان نداشت به کسی اجازه بده از جلسه بیرون بزنه ودوباره برگرده

-یعنی باید می ذاشت بمیرم ؟

-عزیزم هیچ کس تا حالا بایه خون دماغ نمرده ،فوقش فقط چند سی سی خون ازت میره

کلافه گفت :

-ولی تمام دست وصورتم خونی شده بود ،با اون وضعیت که نمی تونستم ادامه بدم

-تو درست میگی ولی اینها به خرج یکی مثل دکتر مشایخ نمی ره ،ترم قبل یزدانی داشت از دل درد می مرد ولی بهش اجازه خروج از جلسه رو نداد

-شاید فکر کرده داره خالی می بنده

-بیچاره مجبور شد برای اینکه بیرون بره برگه اش و سفید تحویل بده

با بیحوصلگی نفسی کشید وگفت :

-خوب حالا می گی من چکار کنم ،می خوای صداش بزنم دلیلشو از خودش بپرس

امید مرادی از سالن خارج شد وبه جمع آنها پیوست وبا گفتن خانمها امتحان چطور بود به بحث آنها خاتمه داد ستایش با نگاهی به او گفت:

-امتحان من که افتضاح شد


romangram.com | @romangram_com