#مهمان_زندگی_پارت_324
حرصی جیغ کشید
-خوب پس دیگه مشکلت چیه؟
-تو می خوای توی خیابون با این شمایل راه بری،
-تو مریضی ،یه مریض روانی
به طرف در برگشت ولی هرچه کرد در باز نشد عصبی به طرف آرمین برگشت وگفت :
-لعنتی درو چرا قفل کردی؟
با لبخندی مرموز دستمال را به طرفش گرفت وگفت :
-بیا مثل بچه آدم رژت و پاک کن تا درو باز کنم
خشمگین دستمال را از دستش بیرون کشید وبا خشونت لبش را پاک کرد ودستمال را به روی او پرت کرد وگفت :
-بیا !....حالا راحت شدی
آرمین دستمال را برداشت با لبخند گفت :
-حالا شدی یه دختر خوب وحرف شنو
در حالی که زیر لب به آرمین ناسزا می گفت از ماشین پیاده شدآرمین با خنده دوباره گفت
-دقت داشته باش ،عجله هم نکن ،چون یک صدم کرو نمی دم
عصبانی درب ماشین را بهم کوبید وبه سمت پیاده رو رفت آرمین بازدن تک بوق به نشانه خداحافظی از انجا دور شد
اینقدر درهم وآشفته بود که صدای ستایش را در پشت سرش نشنید .ستایش قدمهایش را با او هماهنگ کرد گفت :
-سایه خانم یعنی اینهمه خوندی که هواس پرتی گرفتی؟
برگشت وکنارش ستایش را دید لبخندی زورکی زد وگفت :
-معذرت می خوام اصلا هواسم نبود
ستایش با کنایه گفت :
-ناقلا تو ماشین دکتر مشایخ چی می خواستی؟
رنگ از صورتش پرید
-دکتر مشایخ...........منظورت چیه ؟
-شیطون خودم دیدم همین حالا از ماشینش پیاده شدی
از سر اجبار گفت :
-از زور عاشقی چمشات رینگ می زنن
-میخوای بگی این ماشین مشایخ نبود
-نه که نبود ،یعنی تو شهری به این بزرگی فقط یه دونه ایکس ششه ، اونم مال مشایخه
-خوب نه ،ولی من خودشم دیدم
-اشتباه دیدی
romangram.com | @romangram_com