#مهمان_زندگی_پارت_323
-آخه این یکی برخلاف بقیه همه دنیای خودمه
دلش لرزید واوج گرفت ؛ برگشت ومبهوت نگاهش کرد اما نگاه آرمین خیره به خیابان بود .آیا بازهم حق باور کردن آنچه را که گفته بود را نداشت
دلش میخواست با این حس قشنگ تا ابد نفس بکشد وزندگی کند او همه زندگی آرمین بود و چه چیزی زیباتر از اینکه آرمین دوستش داشت
میترسید چیزی بگوید وآرمین باز این حس زیبا را ازبین ببرد به همین دلیل با هیجان گفت :
-تو باید اونها رو متوجه اشتباهشون کنی
پوزخندی زد وگفت :
-یعنی باید بهشون بگم من یک پسر مجرد نیستم وزن دارم ،فکر کردی این براشون خیلی مهمه
-به هر حال اونها شاگرداتن که باید آیندشون برات مهم باشه
-همین که از خطاشون می گذرم وبرگه هاشون و تحویل حراست نمی دم خودش کلیه
-تعجب می کنم تو با اون قانونهای مسخره ودست وپاگیر کلاست چرا بابت اینکارشون هیچ عکس العملی نشون نمی دی
-فکر کردی من خوشم میاد اونها بهم نامه فدایت شوم بدن ،اگه سکوت می کنم به خاطر اینه که نمی خوام سوژه دانشگاه بشم
نزدیک دانشگاه بودند ولی آرمین قصد توقف نداشت رو به او گفت :
-اگه واقعا نمی خوای سوژه بشی بهتره همینجا منو پیاده کنی
با زدن راهنما کنار پیاده رو توقف کرد .سایه در حالی که شال گردنش را مرتب می کرد برای باز کردن در برگشت اما آرمین سریع بازویش را گرفت وگفت :
-یه لحظه صبر کن !
-باز چی شده ؟
دستمالی به طرفش گرفت وگفت :
-بیا ...
متعجب گفت :
-من از تو دستمال خواستم ؟
-نه ،ولی برا پاک کردن لبت لازمش داری
با حرص دستش را پس زد وگفت :
-مگه تو فضولی که تو همه کارای من دخالت می کنی
با خشم گفت :
-مگه نگفته بودم نباید از این رنگ جلف استفاده کنی
-استفاده می کنم چون این رنگو دوست دارم وخوشگلم می کنه
-توخودت خوشگلی ،اما اصلا نمی دونم چه اصراری داری اینو به رخ همه بکشی
-اگه فک کردی با این حرفهات پاکش می کنم داری اشتباه می کنی
-خودت خوب می دونی که با این رنگ جلف حراست امکان نداره بهت اجازه ورود به دانشگاه رو بده
romangram.com | @romangram_com