#مهمان_زندگی_پارت_322

نجوا کرد

-وقتی چیزی و دوست داشته باشم ،همه سختی هاشو تحمل می کنم

با چشمان بسته لبخندی زد وادامه داد

-در کل آدم سختکوشیم

-پس چون این زندگیو دوست نداری ،نمی تونی تحملش کنی ؟

انگار که شوک به بدنش وصل کرده باشند سریع چشمانش را گشود ودر چشمان پراز اندوه آرمین خیره شد منظور آرمین چه بود؟اصلا چه باید می گفت ؟چه طور می توانست بگوید این زندگی را بیشتر از هرچیزی در این دنیا دوست داردو برای ماندگاریش حاضر است حتی از جانش هم مایه بگذارد

آب دهانش را قورت داد وآرام گفت :

-به هر حال این زندگی یه روز تموم می شه

نگاهش را از صورت بی تفاوت سایه گرفت وبه خیابان دوخت وزمزمه کرد

-بله یه روز تموم میشه

دوباره بینشان سکوتی دلگیر حکمفرما شد .اما آرمین طاقت نیاورد و دوباره برای شکست سکوت پیشقدم شد وگفت :

-امروز من روی تو بیشتر از همه بچه ها حساب می کنم ،البته منظورم فقط دخترا ست

نگاهش کرد وپرسید

-همیشه برام این سوال بوده؛ چرا نگات به دخترها اینهمه تحقیر آمیزوبی تفاوته؟

-منظورت اینه که باید جواب نامه های عاشقونه ای که بهم می دن و بدم

با بهت گفت :

-مگه اونا بهت نامه می دن

پوزخندی زد وگفت :

-برگه پاسخ نامه هاشون رو بعد از امتحان نشونت می دم ،باید بدونی که حتی دوستای عزیز خودت هم دارن بهم خط می دن

-تو خیلی خودتو تحویل می گیری ،یه خودشیفته به تمام معنا یی

-آره من خودشیفته ام که از دوازده دانشجوی دختری که توی یه کلاس دارم یازده تاشون ............

با حرص حرفش را قطع کرد وگفت :

-تو باز جوگیر شدی و رفتی رو ابرها ،چطور می تونی اینهمه در مورد دیگرون بد قضاوت کنی

-من چیزیو بی دلیل نمی گم ،اونا سه ترمه که هر درسی رو ارائه می دم سریع می گیرن امشب برگه همشون رو بهت نشون می دم تا تو هم مطمئن بشی

-پس اون یکی چی ؟

نفس عمیقی کشید وگفت :

-اون به اجبار منوداره تحمل می کنه ! و چاره ای هم جز تحملم نداره!

بیچاره آرمین ! بیچاره خودش که آرمین فکر میکرد او دارد تحملش میکند

-می تونی به بقیه بگی این یکی رو سر به نیست کنن تا همه کلاست یکدست عاشقونه بشه

زمزمه وار گفت :

romangram.com | @romangram_com