#مهمان_زندگی_پارت_321


-حالا چرا برا اینکه با من بیای داشتی خودکشی می کردی

-منو خودکشی !

-آره من بودم که همین حالا می خواستم رو پله ها کله پا بشم !

با حرص به طرفش برگشت ودرحالی که چشمانش را تنگ میکرد خشمگین گفت :

-خیلی عوضی و پرویی آرمین خیلی !

پوزخندی بی اراده روی لبهایش نشست

-چرا !.نکنه واقعا باورت شده که سر جلسه رات نمی دم

اخمی به ابرویش انداخت وگفت :

-از تو روانی هیچی بعید نیست

پایش را روی پدال گاز فشرد وماشین مثل پر کاهی سرعت گرفت

-لذت می برم وقتی می بینم فقط به وسیله زور می تونم کنترلت کنم

-منم برات متاسفم که برای اینکه همیشه برتریتو ثابت کنی مجبوری به زور متوسل بشی

با سرخوشی خندید وگفت :

-وقتهایی که مثل یه بره کوچولو مطیع وسربه راهی ودوست دارم البته از لحظه هایی که مثل یه گربه وحشی چنگ می ندازی هم خوشم میاد

عبوس ودرهم به صورت شاد وسرحال آرمین نگاهی انداخت.بازهم داشت میخندید واین خنده های نایابش چقدر داشتند زیاد میشدند با خود اندیشید این مرد واقعا" آرمین همیشگیست (خدایا اصلا نمیخواست به این تغییر ها فکر کند چرا که هر تحولی در آرمین اورا بیقرار تر میکرد ) دست کرد وسیستم خودرو را روشن کرد صدای آرامش بخش محمد رضا هدایتی در سکوت اتومبیل طنین انداخت . چشمانش را برهم گذاشت وبه ترانه گوش سپرد

تو واسم مثل بارونی تو واسم مثل رویایی

تو با این همه زیبایی من و این همه تنهایی

منو حالی که میدونی

من با تو آرومم وقتی دستامو میگیری

وقتی حالمو میپرسی حتی وقتی ازم سیری

حتی وقتی که دلگیری

من بی تو میمیرم تو که حالمو میفهمی

تو که فکرمو میخونی تو که حسمو میدونی

........................................

چشمانش راکه گشود ، نگاهش در نگاه ملتهب آرمین تلاقی کرد نگاه سوزنده آرمین باعث میشد ضربان قلبش اوج گیرد برای فرار از نگاه آرمین دوباره چشمانش را برهم نهاد آرمین آرام زمزمه کرد

-با اینهمه خستگی چطور می خوای چهارونیم ساعت سر جلسه دووم بیاری

با چشمان بسته پرسید

-مگه امتحانمون چند سواله؟

-چهارتا


romangram.com | @romangram_com