#مهمان_زندگی_پارت_320
- دیشب برف حسابی گذاشته و نمی خوام الاف تاکسی بشی.
با شادی دستهایش رابه هم زد واز جا بر خاست وگفت:
-جدی چرا من متوجه نشدم
-چون تو هپروت بودی
پرده آشپزخانه را کنار زد وبه بیرون نگاهی انداخت وگفت:
-تو برو من می خوام یکم پیاده روی کنم
پر از خشم به تندی گفت:
-حالت خوشه، توی این هوای سرد برفی کسی پیاده روی می کنه ؟!
بی خیال روی صندلی نشست ودر حالی که لیوان شیرش را بر می داشت گفت:
- من عاشق پیاده روی روی برفم .
از جا برخاست وبا خشم گفت:
-فراموش کردی به خاطر پیاده روی توی بارون چند روز مریض بودی .
لقمه ای در دهان گذاشت وبا خونسردی گفت:
-این بار لباس گرم می پوشم سرما نخورم
بی حوصله گفت:
-تو چقدر لجبازی دختر ، خواهش می کنم برا یه بار هم شده بدون بحث به حرف بزرگترت گوش بده .
-شرمنده ولی من بزرگترم و اینجا نمی بینم .
کلافه داد زد:
-کم کم داری حوصلمو سر می بری
به او خیره شدوگفت:
-اگه نخوام همراه تو بیام باید چکار کنم.
چپ چپ نگاهش کرد وجدی گفت:
-مثل اینکه فراموش کردی من شوهرتم وباید همیشه گوش به حرفم باشی ، پائین منتظرتم ، اگه تا یه ربع دیگه نیومدی می رم ولی سر جلسه رات نمی دم .
کیف وپالتواش را برداشت وعصبی ازخانه بیرون زد سایه در بهت رفتارش فرو رفته بود ، آخرچرا همه چیز این بشر باید با زورپیش میرفت ،همیشه تهدید ،وهمیشه یک چیزی بود که باعث تحقیرش شود.
وسایل صبحانه را سریع دریخچال گذاشت و ظرفهای کثیف را در سینک ظرفشویی انداخت وبه اتاقش رفت باعجله پالتویی مشکی روی پلیورش انداخت بااینکه همیشه آرزو داشت به همراه آرمین به دانشگاه برود ولی این باربا لجبازی تمام دلش میخواست روی اولین برف زمستانی قدم بزند شال گردن ودستکشها یش رابرداشت می خواست از اتاق خارج شود که نگاهش روی میز آرایش به رژ قرمزش افتاد لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشست و برگشت واز ان رژ روی لبهایش مالید وبا برداشتن جزوه وکتابهایش نیم بوت سفید اسپورتش راپوشید واز خانه بیرون زد .
دکمه احضار ِآسانسور را که زد چند لحظه منتظر ماند ولی آسانسور همچنان بین طبقات بالا در رفت وآمد بود ودلش نمی خواست پائین بیاد نگاهی به ساعتش انداخت از مهلت یک ربعش تنها چند دقیقه باقی مانده بود.هفت طبقه را هم که نمی توانست با پله پائین برود .درافکارش سیر میکرد که در آسانسور باز شد ؛خوشحال خودش را در اتاقک انداخت . آسانسورکه در لابی فرود آمد با عجله از اتاقک بیرون پرید وشروع به دویدن کرد .آرمین در ماشین و کنار درب ورودی منتظرش ایستاده بود سریع به حالت دو از پله ها پائین رفت .ولی همین که دسته در را گرفت آرمین پدال گاز را فشرد و حرکت کرد همانجا ایستاد وهیجان زده ودر حالی که نفس نفس می زد به رفتن آرمین خیره شد .آرمین چند متر بالاتر توقف کرد واز آیینه نگاهی به چهره غضبناکش انداخت .سایه با لجبازی همان جا ایستاده بود وتکان نمی خورد آرمین از اینکه عصبانیش کرده است لبخندی زد وبه سمتش دنده عقب رفت، با چهره ای از خشم گلگون سوار شد و کنار ش نشست. آرمین با لبخند مرموزی به طرفش برگشت وگفت:
-میدونی من تو خلقت شما زنها موندم، بااینکه خیلی حیله گرید در عین حال خیلی هم ترسو وزود باورید.
بدون اینکه نگاهش کند آهسته گفت :
-شما مردها هم دو رو وحقه بازید
باشیطنت گفت :
romangram.com | @romangram_com