#مهمان_زندگی_پارت_319
-حالا من همیشه نیستم خودت وهم تو آیینه نمی بینی .
سپس ادامه داد:
-بیا زودی صبحونه بخور که دیرم شده
-صبحونه خوردن من چه ربطی به دیرشدن تو داره،مگه دعوت نامه فرستاده بودم کله سحری اجل معلق بشی روی سرم !
آرمین لقمه ای در دهانش گذاشت وبا خونسردی تمام گفت:
-ربطش تو اینه که هرگز فکر نمی کردم یه روزقرار باشه از یه بچه لوس مراقبت کنم.
روی صندلی روبرویش نشست وپرسید:
-کدوم بچه ؟؟
لقمه ای دیگر برای خودش گرفت وبا سرش به او اشاره کرد وگفت:
-همون که به جای یه خانم خونه به من قالبش کردن .
حرصی نفسی صدا دار کشید و گفت:
-اما این دختر بچه نیازی به مراقبت تو نداره وهمانطور که این چند ماهه رو توی تنهایی سرکرده حالاهم میتونه از عهده خودش بربیاد.
آرمین نگاهی به او انداخت و با پوزخندی گفت:
-اره می بینم.
-چی شده که از دیشب تا حالا اینهمه نگران من شدی
-نگران تو نیستم فقط نمی خوام به خانوادت جواب پس بدم.
آه پس درست فکر میکرد همه مهربانیهایش از سر حس وظیفه شناسیش بود
-نگران خانواده م نباش ، اونها اصلا منو لوس وننزبار نیاوردن.
لبخند تمسخر آمیزی زد وگفت:
-بله کاملا مشخصه ، حالا هم به جای اینهمه حرف بهتره صبحونه ات وبخوری
-امروز خیلی مهربون شدی؟
-یعنی میگی ظرفیت یکم مهربونی منو نداری
-نه منظورم اینه که اصلا بهت نمیاد ، به تو همون قیافه ترش واخمو همیشگی میاد .اینجوری خیلی مشکوک می زنی .
-می ترسی تو صبحونه سم ریخته باشم از دستت خلاص شم.
-جرات این کارو نداری ، چون خوب می دونی که اون بیرون چقدر محبوبم وخاطر خواه دارم.
صورتش به یکبار از خشم قرمز ومنقبض شد ،با چشم غره ای غلیظ گفت:
-به جای اینهمه چرند گفتن زودی صبحونه ات بخور وحاضر شو .،چون امروز خودم می رسونمت .
چشمانش را ریز کرد ومتعجب پرسید
-چی شده امروز از صبح سوپرمن شدی مطمئنی دیشب سرت به جا یی نخورده ؟
romangram.com | @romangram_com