#مهمان_زندگی_پارت_318
بی اختیار سرش را به طرفش چرخاند.یک تای ابرویش بالا رفته بود و پوزخندی غلیظ روی لبش خودنمایی میکرد .گوشه لب زیرینش را به دندان گرفت انگار سعی در کنترل خنده اش داشت
-آفرین به اینهمه اعتماد به نفس ، خیلی زود خودشیفتگی و از من یاد گرفتی.
رنجیده خاطر با دلخوری گفت:
-تو همیشه منو دست کم بگیری اما من یه ترم دیگه فارغ التحصیل می شم.
پوزخندش به یکباره به لبخندی شیرین مبدل شد ومهربان گفت:
-ولی بازهم در اون حدی نیستی که بتونی اشکالات طرحهای بچه ها رو ببینی.
از اینکه آرمین اصلا باورش نداشت قلبش پر ازغصه شد وبازهم هیمالیا روی دلش سنگینی کرد .بی اختیار لبش لرزید و باعث لرزیدن تن صدایش شد
- نمی دونم از اینکه همیشه توی ذوقم بزنی چی عایدت میشه
لبها وچانه اش به وضوح میلرزیدند اما همچنان با نهایت تلاش مانع ریزش اشکهایش بود .آرمین که حرکاتش را زیر نظر داشت یک دستش را روی شانه اش نهاد وبا دست دیگرش چانه لرزانش راگرفت وسرش را بالا کشید ودر عمق چشمان مخمورش خیره شد ومهربان گفت :
-حالا این گریه داره !
از نگاه کردن به چشمان سیاه وگیرایش واهمه داشت نگاهش را به زیر انداخت وبغض الود گفت :
-آخه حرفهای توهمش ضد حاله !
نتوانست خنده اش را کنترل کند وبرای اولین بار با صدای بلند خندید وگفت :
-اخه ای کیو ، اینها طرحهای بچه های ارشده ، تو هنوز کارشناسی و هم تمام نکردی چطور می خوای ایراد این طرحها رو بگیری.
آرمین داشت میخندید آنهم با چه سرخوشی ،این خنده نایاب برایش حکم کیمیا داشت .از خنده آرمین غصه خودش را فراموش کرد و روی لبش لبخندی ملیح نشست .آرمین هم از اینکه لبهای زیبایش با تبسمی شیرین مزین شده بود با سرخوشی دوباره گفت :
- قول میدم هر وقت کارشناسیت وگرفتی بدم طرحهای بچه ها رو چک کنی
بازهم غصه قلبش را مچاله کرد
-وقتی کارشناسیمو گرفتم ولی تا..........
آرمین به او اجازه کامل کردن حرفش را نداد و در حالی که جزوه اش را از روی میز برداشت به دستش دادوگفت :
-برو توی سالن پذیرایی تا حواست پرت نشه اگه جایی اشکال داشتی صدام بزن
-مگه نمی ری سرکار
-چرا می رم ،توفعلا برو به درست برس.
غرق در جزوه اش بود وبه اطراف هیچ توجهی نداشت،نمی خواست به حرفهای آرمین فکر کند به خودش قبولاند بود که همه حرفهایش فقط ازسر حس دلسوزیست و آرمین نمیخواهد در این شرایط بد روحی به خاطر وضعیت پدرش او را درگیر حس تلخ جدایی کند
آخرین مساله را که حل کرد نفس عمیقی کشیدو نگاهی به ساعتش انداخت از هشت گذشته بود .از جا برخاست میزغذاخوری سالن مرتب بودواثری از آرمین هم در سالن نبود.وارد آشپزخانه شدمیز صبحانه آماده بود .مبهوت میز صبحانه بود که آرمین پشت سرش با گفتن( تموم شدی؟) باعث وحشتش شد. دستش را روی سینه اش گذاشت با ترس گفت:
-تو که منو ترسوندی ، بلدنیستی مثل آدم سوال بپرسی .
از کنارش گذاشت وروی صندلی نشست وبا خونسردی نسبت به کنایه اش گفت:
-مگه آدمها چطوری می پرسن!
کنارش ایستاد و بی تفاوت گفت :
-از بس توی این خونه آدم ندیدم که خودمم یادم رفته اصلا آدمها چه شکلین "
آرمین پوزخندی زدوبا آرامش گفت:
romangram.com | @romangram_com