#مهمان_زندگی_پارت_317
-بیچاره مادرم که نمیدونه عروسش از یه بچه پنج ساله هم لوستروبی ادب تره
کوسن راروی تخت پرت کردو از اتاق خارج شد.سایه نفس عمیقی کشیدوباخودش اندیشید:
(خدایا باید ازاین آدم دو شخصیتی متنفر باشم یا به خاطر همه دلسوزیهایش دوستش داشته باشم)
با یک دوش آب گرم خواب ازسرش پرید وحسابی سرحال آمد از حمام که بیرون آمد موههای خیسش رابا سشوار خشک کردوبا گل سر بست با اینکه هوای اتاق گرم بود اما حوصله بحث دوباره با آرمین را نداشت به همین خاطر یک پلیور یقه اسکی قرمز باشلوار جین مشکی پوشید واز اتاق خارج شد.
آرمین هنوز سرکارنرفته بود این رااز صداهایی که از سالن میآمد فهمید.آرام وبی صدا ازپله ها پائین آمد آرمین پشت میز غذاخوری سالن مقابل یک عالمه طرح ونقشه ایستاده ودرحالی که تی رول دردستش بود روی یکی از طرحها خم شده بود وچنان مبهوت طرح بود که اصلا متوجه حضورش نشد. کنارش ایستاد وآهسته پرسید:
-داری چکار می کنی؟
به طرفش برگشت وبالبخند گفت:
-تو اینجایی !.. اصلا متوجه حضورت نشدم.
روی طرح خم شدو گفت:
-خوب از تو یاد گرفتم
دقیق نگاهش کرد وبا چشمانی ریز شده پرسید
-چی رو؟؟
-مثل روح تو خونه راه رفتنتو، ناسلامتی چندماهه دارم کنارت زندگی میکنم .
دوباره لبخند روی لبش نشست اما از نوع مرموزش
-پس چرا سعی نمی کنی چیزای خوب رو از من یاد بگیری
با شیطنت لبخندی زد وگفت :
-مگه تو چیز خوبم داری !
-یعنی هیچ چیز خوبی توی وجودمن نیست
با لحنی تمسخر آمیز گفت،
-چرا یه چیزی هست!....، خودشیفتگی وخودخواهی ، خیلی دلم می خواد مثل تو به خودم بنازم .
روی طرح خم شد وبا آرامش گفت:
-تو هم به خودت می نازی اما نه به اون چیزی که تو وجودته ! بلکه به صورت زیبایی که خدا بهت داده وقادره اونو اکی ثانیه ازت بگیره
-جدیدا" دبیر فلسفه ومنطق شدی؟
-نه !جدیدا" بابابزرک یه دختر لوس شدم.
به طرحهای روی میز اشاره کردوپرسید:
-این طرحها مال چین ؟
همچنان که سرش زیر بود؛ گفت :
-طرحهای بچه هاست دارم چکشون می کنم.
-می خوای منم کمکت کنم
romangram.com | @romangram_com