#مهمان_زندگی_پارت_316
لحاف را روی سرش کشید وگفت :
-وقت گیر اوردی ،من خوابم میاد
آرمین لحاف را از روی سرش کنار کشید وگفت :
-پاشو یه دوش بگیر خواب از سرت می پره
باخشم دادزد
-وای چی از جونم می خوای، حالا شده که تو خواب وبیداریم هم دخالت می کنی مگه من بچه ام که با زور بخوابم و با زور بیدار شم
-از بچه هم کم عقل تری، چون اگه بزرگ بودی می فهمیدی که نصف شب ذهنت خسته است وضریب هوشیت صفره وهیچ یاد نمی گیری، بلند شو یه دوش بگیر حالا هرچی بخونی تو ذهنت میمونه چون ضریب هوشی تو این وقت صبح خیلی بالاست .
لحاف را از دست آرمین بیرون کشید و دوباره روی سرش کشید ولبه اش را محکم گرفت وبا تن صدای نسبتا بلندی گفت:
-آقای دکتر من حالا خوابم میاد و ضریب هوشیم منفی هزاره، پس خواهشا "دست از سرم وردار وبرو سرکار خودت تا دیرت نشده.
با عصبانیت لحاف رااز روی سرش کشید وبه تندی گفت:
-مجبورم نکن با همین لباس زیردوش ببرمت
مثل فنر از جا جست وروی تخت نیم خیز شد میدانست آرمین هر چیزی را که می گوید عمل می کند.
آرمین از رفتارش یک تای ابرویش را بالا داد وبا لبخندی گفت :
-خوشم میاد که تا اجبارت نکردم مثل بچه آدم کاریو انجام نمیدی
با چهره ای درهم گفت:
-می بینی که بلند شدم ،پس حالا می تونی بری
-برم که دوباره بخوابی
عصبی داد زد :
-لباسم درست نیست، توقع نداری با این لباس جلوی تو از تخت بیرون بیام که!
لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشست وگفت:
-یعنی از لباس دیشبت هم بدتره
باحرص دندانهایش را بهم فشرد وگفت:
-اگه بیکاری تمام روز رو همینجا بشین تا چنار زیر پات سبز بشه ،چون من تا تو اینجایی امکان نداره از این تخت پایین بیام
آرمین لبخند شرینی زد گفت:
-بسیار خوب، می رم پایین ولی اگه تا بیست دقیقه دیگه پائین نیومدی باور کن میام وهمون کاری رو که گفتم می کنم.
از جا برخاست و اضافه کرد:
-در ضمن بعد از حمام لباس درست بپوش سرما نخوری
کوسن تخت را به طرفش پرت کرد وگفت:
-بابابزرگ نصیحت دیگه بسه
آرمین جاخالی داد وکوسن به در اتاق خورد ومقابل پایش روی زمین افتاد درحالی که خم می شد کوسن را بردارد سرش را به حالت تاسف چندبار تکان دادو گفت:
romangram.com | @romangram_com