#مهمان_زندگی_پارت_315
-باید بدونم هر قانونی چه صفحه ای هست یا نه!
چشمانش را تنگ کرد وبا لبخندی مرموزانه پرسید :
-تو که هر شب با خیال راحت تو این ساعت خواب بودی حالا چرا امشب نسبت به این درس اینهمه حساس شدی ؟
لبخندی زد وبا شیطنت گفت:
-آخه پیش بقیه استادهام خیلی عزیزمو همه جوره هوامودارن ولی استاد این درس اینقدر سرتقه وگند دماغه که می ترسم یه اشتباه کوچولو باعث بشه حرص این چند ماهشو سرم خالی کنه
لبخندی دلپذیر روی لبش نشست وبا آرامش گفت :
-پاشو برو بخواب دختر خوب ،من اگه بخوام حرص چند ماهمو سرت خالی کنم مطمئن باش بدون اشتباه هم می تونم خالی کنم پس نگران نباش .
ازتکه کلام دختر خوب ناخودآگاه به یاد آرتین افتاد حس کرد آرمین هم می تواندبه مهربانی آرتین باشد ،اگر تنها همیشه مثل امشب باشد
-تو برو بخواب من این چند صفحه رو تموم کردم میرم می خوابم
آرمین با یک حرکت سریع جزوه را از دستش قاپید وگفت :
-توکه بیداری من هم نمی تونم بخوابم ، تو که میدونی من چقدر مشغله کاریم زیاده ودر طول روز باید این ور واون ور بدوم پس پاشو برو بخواب تا منم با خیال راحت بخوابم .
دست آرمین را گرفت وتلاش کرد جزوه را از دستش بیرون بکشد وهمزمان گفت :
-اگه نور اذیتت می کنه ؛ می رم اتاقمو بانور اباژو بقیه رو میخونم
جزوه را به دست چپش منتقل کرد و مچ دست سایه را محکم گرفت وآمرانه گفت :
-گفتم برو بخواب لجبازی وهم بذار کنار ، با این همه خستگی صبح چطورمی خوای بیدار بشی .
در حالی که مچ دستش در دست راست آرمین بود به سمت جزوه اش هجوم برد وگفت :
-امکان نداره درسمو تموم نکرده خواب به چشمم بیاد
جزوه را بالای سرش گرفت وبی هوا سایه را به طرف خودش کشید ،چون آمادگی این حرکت را نداشت ؛نتوانست خودش را کنترل کند ومحکم در آغوش آرمین افتاد وسرش روی سینه آرمین جای گرفت ،ضربان قلب آرمین آرام ویکنواخت بود اما قلب او با شدت به دیواره سینه اش میکوفت و دمای بدنش را تا مثبت هزار برده بود .آرمین فشار ضعیفی به مچش وارد کرد وآرام در گوشش زمزمه کرد :
-هیچ وقت فکر نکن برای کسی بیشتر از استاد این درس مهم وعزیزی
- همه وجودش گر گرفت ودر آتش عشق آرمین سوخت وخاکستر شد،انقدر از بی محبتی به گدایی افتاده بود که تنها با یک جمله رنگ به رنگ میشد و قلبش در سینه پر پر میشد باید بازهم مثل ابلهان خام تنها یک رشته کلام عاشقانه پوشالی میشد ، به خود تشر زد که خام حرفهایش نشو چرا که دیگر محبتهایش رنگ وبویی ندارند
- آرمین مچ دستش را رها کرد واو را از آغوشش بیرون آورد چند قدم از او فاصله گرفت وبا لبخندی مرموزبه جزوه اش اشاره کرد وگفت :
-حالا با خیال راحت برو بخواب .
بخدا درآفرینش این بشرمانده بود ، آخرچه استادی بود که شاگردش را تشویق به نخواندن درسش میکرد.
صبح با صدای آرمین چشمهایش را گشود، آرمین روی لبه تخت کنارش نشسته بود وآرام صدایش میزد
باصدای ضعیفی زمزمه کرد :
-چیزی شده ؟
-نه بیدارت کردم ،بلندشی اون چند صفحه ای که از جزوه ات مونده رو بخونی .
-مگه ساعت چنده ؟
-شش
romangram.com | @romangram_com