#مهمان_زندگی_پارت_314
با دلخوری گفت :
-یعنی براخوردن دو تا تخم مرغ هم باید از تو اجازه بگیرم؟
لبخند زیبایی گوشه لبش نشاند و با مهربانی بی سابقه ای گفت :
-عزیزدلم ،من نگران معدتم که اینهمه تخم مرغ به خوردش می دی
از تکه کلام عزیزدلم دلش ضعف رفت . این مرد امشب قصد داشت با دلش چه کاری کند که اینهمه رنگ عوض میکرد آرام نالید :
-من حوصله آشپزی برا خودم تنها رو ندارم
-می خوای برا انجام کارهای خونه یه خانم بگیرم بیاد کمکت ؟
فکر کرد شوخی میکند اما چهره اش مثل همیشه خونسرد وجدی بود
-من عادت ندارم به کسی دستور بدم کارهای شخصیم و انجام بده
-پس خواهش می کنم توی برنامه غذاییت تخم مرغ و کمتر کن چون اینجوری کبدت از کار می افته
پس آرمین نگرانش بود نگران او که فکر میکرد فراموش شده از اذهان همه است .از این حس نگرانی پر از شوق شد و با لبخندی ملیح گفت :
-نگران من نباش ،معده من از فولاد هم سفت تر ،اصلا هم نازک نارنجی نیست که با دو تا تخم مرغ در روزبهم بریزه
با این حرفش قانع نشد ودوباره گفت :
-من می تونم بعضی شبها زودتر بیام خونه اگه می تونی تا اونوقت تحمل کنی می تونیم شام روباهم بخوریم البته قبلش بهت خبر می دم
آرمین امشب دست بردار نبود وتا این قلب سرکش را پر پر نمی کرد اصلا راحت نمیشد
با ذوق گفت :
-با اینکه آشپزیم زیاد خوب نیست اما آشپزی و دوست دارم
در حالی که از پله ها بالا رفت ؛گفت :
-به هر حال بیشتر مواظب خودت باش چون اصلا حوصله بیمارداری رو ندارم
باز هم مثل همیشه تنها با یک جمله تلافی همه محبتها و مهربانیها یش را در آورد. اما او عادت کرده بود ،به همه این ناملایمات و بی رحمی ها عادت داشت .آرام با خودش زمزمه کرد
-اگر این جمله را نمی گفتی به خدا امشب در آرمین بودنت شک می کردم
با صدای بسته شدن در اتاق آرمین سرگرم حل همورکی که به او داده بود ؛شد دیگر به زهرهایی که وقت وبی وقت می ریخت واکنش نشان نمی داد ودرک میکرد که آرمین نمی خواهد او را به یک زندگی خیالی امید وار کند وبه خوبی میدانست که محبتها ونگرانیهایش اصلا بوی عشق نمیدهند و تنها از روی حس مسئولیت پذیری اوست
با صدای پای آرمین بر روی پله رشته افکارش گسست ،با خستگی خمیازه ای بلند کشید و نگاهی به ساعت انداخت نزدیک به دو صبح بود وهنوز چند صفحه ای از جزوه اش باقی مانده بود ،چشمانش از بی خوابی قرمز ومتورم شده بود ،نگاهش را به سمت راه پله انداخت آرمین در حالی که از پله پایین می آمد گفت :
-تو هنوز نرفتی بخوابی!
برای رفع خستگی دستانش را از هم گشود وکش وقوسی به کمر خشک شده اش داد وگفت :
-هنوز نتونستم جزوه ام رو تموم کنم
-هرچه خوندی دیگه بسه ،پاشو برو بخواب
--نه اگه یه صفحه مونده باشه فردا همه رو بهم می ریزم
کنارش ایستاد وگفت :
-سازه که اوپنه،پس نگران چی هستی ؟
romangram.com | @romangram_com