#مهمان_زندگی_پارت_313
در سکوت به چشمان افسونگر سایه خیره شد و سپس نگاهش به روی لبهای خوشرنگش سر خورد
لبهای قرمز و وسوسه انگیز سایه قلبش را بیقرار وپر تمنا میکرد ،همه وجود به آتش کشیده اش تنها یک خواهش داشت تنها یکبار لمس اینهمه نرمی ولطافت
چرا داشت خودش را از همه لذتهای دنیا محروم میکرد ،چرا وبه چه دلیل نباید از با او بودن مثل همه دنیا لذت میبرد صورتش لحظه به لحظه به سایه نزدیکتر می شد وهرم نفسهای گرم و هیجانی سایه در صورتش قلبش را به تلاطم می انداخت و ناگهان چهره ای کریه وزشت..........چهره ای که کابوس همه زندگیش بود . به سرعت سرش را عقب کشید و از جا برخاست .نفس عمیقی کشید وکلافه گفت :
-الان بر می گردم
با گامهایی سریع و هیجان زده از پله ها بالا رفت .بهت زده به رفتنش خیره شد این مرد هزار چهره چه در درون نهفته داشت که اینگونه او را تحت وشعاع قرار میداد
طولی نکشید که در حالی که یکی از سویی شرتهای سایه در دستش بود از پله ها پایین آمد و روبرویش ایستاد .چهره اش بی احساس وسرد بود اما نگاهش مثل همیشه نافذو گیرا ،سویی شرت را به طرفش گرفت و گفت :
-بیا اینو بپوش سرما می خوری!
با حیرت نگاهش را به سویی شرت در دستش و سپس به لباسی که پوشیده بود انداخت تازه به یادش افتاد که لباسش را قبل از آمدن آرمین تغییر نداده وبا همان تاپ که از بالای سینه تا گردنش همه باز بوده ،مقابل آرمین نشسته و نمایش زیبایی ازقسمتهای ممنوعه بدنش را بی هیچ تعصبی به رایگان عرضه کرده است
سریع سویی شرت را از دستش قاپید وبا یک حرکت شتاب زده پوشید و زیپش را تا زیر چانه اش بالا کشید وشرمگین سرش را به زیر انداخت ولبش را به دندان گزید
آرمین با چهره ای بهم ریخته کنارش نشست ودوباره پاپکو را به دست گرفت سایه آرام زمزمه کرد
- متاسفم ،اینقدر سرگرم حل این مساله بودم که فراموش کردم لباسمو عوض کنم
لبخند بی روحی در چهره سردش نشست وگفت :
-اینجا خونه توهه واین حقته که بخوای توی خونه خودت راحت باشی ،اما خواهش میکنم موقعیت منو هم درک کن .
قلبش شکست وهزار تکه شد .بغضی به اندازه هیمالیا روی دلش سنگینی میکرد وآماده فرو پاشی بود ،تنها یک جرقه ،تنها یک اخگرآسمانی کافی بود تا همه وجودش با این بغض کوه پیکر متلاشی شود .اما باید عادت میکرد ، باید به همه این بی رحمی های دنیا عادت میکرد .بغض سرکشش را بهمراه قطرات کمیاب بزاقش فرو داد و مهار کرد
دهان باز کرد چیزی بگوید اما آرمین با چهره ای بی تفاوت وسرد شروع به ادامه مساله کرد و اجازه صحبت را از او گرفت ،اینبار لحن کلامش اینقدر جدی وخشک بود که سایه حس کرد سر کلاس درسش نشسته وجرات نفس کشیدن هم ندارد
بعد از حل مساله آرمین مساله دیگری طرح کرد و به دستش داد وگفت :
-بیا این روحل کن ببین مشکلت رفع شده
دفتر را از اوگرفت وسرگرم حل مساله شد
از جا برخاست وکش وقوسی به بدن خسته اش داد وگفت :
-من بیدارم اگه باز مشکلی داشتی بیا ازم بپرس
کیف ووسایلش را برداشت و دوباره پرسید
-شام خوردی ؟
بدون اینکه سرش رااز روی پاپکواش بردارد آرام جواب داد :
-آره ساندویچ تخم مرغ خوردم
-تو از خوردن اینهمه تخم مرغ حالت بهم نمی خوره؟
متعجب سرش را بلند کرد واعتراض آمیز گفت
-واه من کی تخم مرغ خوردم!
با لحنی نسبتا" عصبی گفت :
-پس اینهمه تخم مرغ که من میخرم و کی می خوره که هرروز توی لیست بازم می نویسی تخم مرغ؟
romangram.com | @romangram_com