#مهمان_زندگی_پارت_312

با نواخته شدن نه ضربه پاندول به نشانه ساعت نه سرش را از روی جزوه اش براشت ودوباره فکرش نزد آرمین پر کشید آرمین هرشب همین ساعت به خانه می آمد واو اصلا نمی فهمید تا این ساعت شب بیرون چه کار می کند اما مطمئن بود که امشب در این ساعت هم باز نمی گردد چون برای این ساعت برگشتن نیازی به پیامک نبود.دلش نمی خواست به اتاقش برود چون از تنهایی و سکوت وحشتناک خانه می ترسید .

دوباره شروع به حل ومحاسبه کرد . این قسمت درس به دلیل حضور نیافتن در سر کلاس برایش اصلا قابل فهم نبود ،گوشیش را برداشت و شماره نازنین را گرفت ،بعد از تک بوقی و صدای نازک خانمی که میگفت : کال ویتینگ (مشترک مورد نظردر حال مکالمه است )...............

می دانست که نازنین در این ساعت در حال صحبت با سروش است ونمی فهمید چرا سروش با اینکه پاره وقت کار می کند در این ساعت آزاد است اما آرمین هنوز به خانه برنگشته است دوباره حس حسادتی عمیق که حتما در کنار دوست دخترش است بر دلش نشست .

سعی کرد با حل مساله این افکار مصموم کننده را از ذهنش خارج کند از نو شروع به محاسبه کرد ولی فاصله تیرهایش با هم برابر نمی شدند نمی دانست کجای کارش ایراد دارد .خسته وکلافه خودکارش را روی جزوه اش انداخت و به پشتی مبل تکیه زد ،نگاهش را به سقف دوخت ودوباره به فکر فرو رفت از اینکه نازنین اینهمه از دوران نامزدیش لذت می برد احساس حسادت می کرد ،و اینکه حتما آرمین با دوست دخترش بیرون رفته واحیانا" در حال خوشگذرانی وخنده هستند وجودش پراز تنفر شد

به نقطه ای مبهم در تاریکی سایه ماننده سقف خیره شد اگر بعد از جدایش خبر ازدواج آرمین رامیشنید و یا دعوت نامه اش را میدید باید چه واکنشی نشان دهد ،اگرروزی او را همراه همسر آینده اش میدید ....وهزاران اگر دیگر که مثل موریانه روح زخم خوردش را میجویدند ،بازهم از سرحسرت آهی ازعمق وجود کشید وخودش را به دست افکار مسمومش داد

درب آپارتمان با صدای آرامی باز شد وآرمین خسته وکوفته وارد شد با بهت در جایش نیم خیز شد و به آرمین نگریست در یک لحظه نگاهشان درهم گره خورد و قلبش در سینه با شدت وشیدایی شروع به کوبش کرد چند روز او را ندیده بود وبه شدت دلتنگش بود. آرمین با نوک انگشتش درب را هل داد و با صدای گرفته وخسته ای پرسید :

-تو هنوز بیداری !

در با صدای ضعیفی برهم خورد وبسته شد ،روی مبل راست نشست وگفت:

-هنوز کلی از جزوه ام مونده

آرمین کفشش را از پا کند و روفرشی اش را پوشید وگفت :

-پس چرا به جای مطا لعه داری سقفو محاسبه میکنی ؟

-از بس فکر کردم مخم تعطیل کرده

وسایل در دستش را روی میز قرار داد وروی مبل کناریش نشست ومهربان پرسید :

-چیز مهمی ذهنتو مشغول کرده ؟

-نه فقط توی محاسبه این مساله مشکل دارم ،هر کاری می کنم تنش مجاز خمشی در تارمقطع تیرها برابر نمی شه

نگاهی به صورت مساله انداخت وگفت :

-این مساله مربوط به همون جلسه ای نیست که قهر کردی واز کلاس زدی بیرون؟

شرم زده زمزمه کرد

-چرا همونه

لبخند زیبایی روی چهره خسته اش نشست وگفت :

-خوب می خواستی قهر نکنی ،تا حالا مشکل نداشته باشی

-برا تلافی وقت گیر اوردی!

پاپکو را از دستش بیرون کشید وخودکارش را برداشت وگفت :

-فکر کردی همه مثل خودت فقط دنبال تلافین

پوزخندی زدوگفت :

-منو تلافی!

با خودکار در دستش آرام روی موههای پریشانش نواخت و به پاپکواشاره کرد وگفت :

-حواست اینجا باشه

وشروع به محاسبه کرد انقدر راحت وواضح توضیح می داد که ناخوداگاه همه فکرش معطوف حل مساله شد لحن کلام آرمین گرم وصمیمی بود که هیچ وجه تشابهی بین اوودکتر مشایخ بداخلاق همیشگی نمی یافت .

به اواسط محاسبه که رسید نگاهی به سایه که به روی پاپکو خم شده بود ومجذوب گفتارش بود انداخت ،بدن سفید ونیمه عریان سایه با آن خط ظریف ومنحنی سینه اش حالش را دگرگون میکرد و بی اختیارضربان قلبش شدت میگرفت . انقدر به سایه نزدیک بود که گرمای نفسش ولرزش محسوسی که درتن صدایش بود را سایه حس میکرد ،سرش را بلند کرد ولبخندی ملیح روی لبهای زیبایش نشست ،همین یک لبخند کافی بود تا همه خرمن وجود آرمین به آتش کشید شود وتمام خویشتن داریش در لحظه ای پودر شود واز هم فرو پاشد . .......بی اختیار رشته کلام از دستش در رفت

romangram.com | @romangram_com