#مهمان_زندگی_پارت_311


با نگاهی متحیر گفت :

-اما تو .........

-من فقط می خوام بهم اعتماد داشته باشی ،همان طوری که پدرم بهم داشت

به طرفش روی مبل نیم خیز شد وبا لحنی آرامش بخش و مهربان گفت :

-پدرت پدرته ،و من همسرت ،تو باید بدونی که احساسات ما باهم فرق می کنه

ازکلمه همسر برآشفت وآهسته گفت:

-تو همسرم نیستی آرمین !لا اقل خودمون که اینوخوب می فهمیم

دست سرد ولرزانش را دردست گرفت وبا محبت گفت:

! چطور باید بهت ثابت کنم که من همسرت هستم-

دستش را از میان دست گرم وپرحرارتش بیرون کشید وبغض الود گفت :

-ثابت نمی خواد ! باید دلهامون باهم باشه ،که نیست

آرمین از جا برخاست وبا چهره ای گرفته پشت پنجره ایستاد وبعد از لحظه ای سکوت بدون اینکه به طرفش برگردد با لحنی سرد و یخ زده گفت:

-می تونی بری سر کلاست

بدون هیچ حرفی از دفتر آرمین خارج شد وبه طرف کلاسش رفت

فصل بیست ویکم

روزهای سرد وسخت تکراری از نودر زندگیش آغاز شده بود و او از اینکه عمر شادیش اینهمه کوتاه وغیر قابل باوربنظر میرسید پرازغصه واندوه بود.

حال پدرش روز به روز وخیم تر می شد واین بیشتر از هرچیزی آزارش می داد این روزها فقط از طریق تلفن با آرمین در تماس بود اوهم سخت گرفتار کارهای شرکت وپایان نامه شا گردانش بود حتی برای رفت وبرگشتش به خانه پدرش هم آرمین راننده شرکت را که پیرمردی مهربان وخونگرم بود به دنبالش می فرستاد

زمان امتحانات پایان ترمش از راه رسید بود واو بشدت درگیر امتحاناتش بود .ازاینکه مجبور بود برای سرکوب احساساتش همیشه خودش را در اتاقش زندانی کند خسته شده بود ودلش آزادی میخواست .........

با افتاده قطره ای خون بر روی جزوه اش زنجیره افکارش از هم میگسلد ،از جا برمیخزد وبا عجله خودش را به دستشویی میرساند،نگاهی در آیینه به چهره رنگ پریده اش می اندازد وآهی از عمق وجود میکشد از اینکه به دروغ به آرمین گفته دیگر خون دماغ نمی شود پشیمان است

لکه قرمز خون روی تیشرت یکدست سفیدش حالش را منقلب میکند گیج ومنگ است و دلیل این خون دماغهای مداوم و وقت وبی وقت را اصلا نمیفهمد واز اینکه اینروزها نسبت به خودش بی اهمیت شده افسرده وکلافه است

چند مشت آب سرد حالش را جا می آورد .

سرش را داخل کمد لباسیش میکند وبا نگاهی کاوشگر همه اجزایش را با تیر نگاهش میکاود ،تاپ دکلته زرد رنگی که نازنین برای تولد بیست ودوسالگیش برایش خریده بود و با لودگی گفته بود( اینو برای شوهرت بپوش حظ کنه )اگر چه آنروز از سرنوشتش با آرمین خبر نداشت اما همان روز هم در درونش مرد زندگیش را فقط آرمین تصور میکرد و ناخوداگاه از این حرف نازنین ذوق زده هدیه اش را بوید وبا تمسخر گفت :

-چه مردی میتونه در برابر زنی که همه بدنشو نمایش داده طاقت بیاره

پوزخندی زد وآهی از سر حسرت کشید البته که مردی مثل آرمین که همه لذتهای دنیارا در وجودش خفه کرده بود میتوانست

دست کرد ومیان آنهمه لباس همان تاپ گردنی را برداشت میخواست یکبار هم که شده برای دل خودش لباس بپوشد ، برای تنهایش ،برای بی کسی و غصه هایش

تیشرت خونی اش را بیرون آورد وبا یک حرکت در سبد کنار کمدش پرت کرد .با پوشیدن تاپش مقابل آیینه ایستاد وروی بدنش مرتبش کرد می آمد حالا که قرار بود امشب برای دل خودش لباس بپوشد پس باید حسابی به خودش میرسید شلوارک مشکیش را با شلوارک جین یخی تعویض کرد .آرایشی ملیح وزیبا با رژی به رنگ قرمز جیق روی صورتش کار کرد و با آزاد کردن موههای روشنش بر روی شانه از اتاق خارج شد وبه سالن برگشت . فردا پایان ترم سازه های فولادی داشت وهنوز نیمی از جزوه اش باقی مانده بود . اما با این تیپ دلخواه خودش انرژی مظائفی گرفته بود و میتوانست تا سپیده صبح بیدار بماند

آرمین پیغام فرستاده بود که دیر می آید واین چیزی نبود که برایش تازگی داشته باشد .کتابش را برداشت وبا طرح اولین سوال برای خودش فکر آرمین را از ذهنش خارج کرد وهمه وجودش را معطوف حل مساله اش کرد

با احساس گرسنگی بی اختیار نگاهش روی ساعت مچی اش سر خورد . ساعت از هشت گذشته بود . واو دوساعت بود که بی خیال از اطرافش فقط سرگرم مطا لعه بود از جا برخاست وبه آشپزخانه رفت آدم شکم پرستی نبود و خودش را با هرچیزی سیر می کرد ، دو تخم مرغ در روغن داغ انداخت یک لحظه با خود اندیشید این تنها غذایست که وقتی تنهاست می خورد چون هیچ وقت حوصله آشپزی برای خودش به تنهایی را ندارد،تخم مرغش را لای نان ساندویچی گذاشت و با چند تکه گوجه و خیار شور تزئینش کرد و به سالن برگشت .

از اینکه اینهمه قانع وراضی بود لبخند رضایت بخشی زد ،تا جایی که به یاد داشت در همه موارد زندگی قانع وکم توقع بود، برعکس ساغر که همیشه بهترینها را می خواست


romangram.com | @romangram_com