#مهمان_زندگی_پارت_325
-نه بابا اشتباه چیه ،حالا اگه یاسمین بود میگفتم چشمای شیداش همه رو مشایخ می بینه اما من چرا باید توهم بزنم ،
راستشو بگو این کی بود؟
-مگه تو فوضولی دختر
-آخه درو چنان کوبیدی فکر کردم مزاحمت شده
- از آشناهامون بود که اصرار کرد برسونم ولی توی راه بهم پیشنهاد دوستی داد
-واه،چه مردای عوضی پیدا میشن
-حالا نری به همه بگی دوباره شر بشی برام
-نه بابا مگه خنگم ،تازه با هزار التماس باهام آشتی کردی
ستایش که هنوز با حرفهایش قانع نشده بود پس از طی مسافتی کوتاه دوباره گفت :
-سایه نمی دونم چرا چهره این آقا اینهمه شبیه مشایخ بود ؟
عصبی شد و به تندی به ستایش پرید
-وای ستایش تو که برگشتی سرخونه اولت ،اگه یه باردیگه اسمشو بیاری من می دونم و تو
-آخه با چیزهایی که بچه ها می گن خیلی هم بی ربط نیست
کپ کرد وهمانجا ایستاد و به طرف ستایش برگشت وگفت :
-بچه ها ........... مگه بچه ها چی می گن ؟
-هیچی.........
کلافه گفت :
-هیچی چه ربطی به مشایخ داره؟
-تو رو خدا سایه مثل اون دفعه قاط نزنی همه کاسه کوزه ها رو روی سر من خرد کنی
-حالا می گی اونا چی مگن؟
-یه مشت اراجیف،که منو یاسمین هم تو برجکشون زدیم
-می خوام بدونم چی میگن؟
-می گن تو ودکترمشایخ باهم سروسری دارین
باخشم غرید
-یعنی چی ؟
-به خدا من نمی دونم ،انگار چند بار دیدن باهم حرف می زنین
-خود بچه ها هیچ وقت با استادهاشون حرف نمی زنن ؟
-می گن تو رو دیدن مدام می ری دفترش
-یعنی فقط من میرم دفتر مشایخ دیگه هیچ کس نمیره اونجا
romangram.com | @romangram_com