#مهمان_زندگی_پارت_309


-ولی اون اهل پارتی بازی نیست فکرکنم اینو خودتون هم متوجه شدید

-پس چرا موافقت نکرد کلاستون و تغییر بدید

از این سوال وجوابها یی که بی شباهت به بازپرسی نبود حوصله اش سر رفته بود

-فکر کنم شما بهتر در جریان باشید

-اون به من گفت خانم ستوده از تغییر کلاسش منصرف شده ،من می خوام دلیل انصرافتوبا اونهمه اصرار برای تغییر بدونم

-مجبورم در این مورد چیزی بگم ؟

-البته که نه ،من فقط دارم از شما خواهش میکنم

از جا برخاست وبا لحنی خشک ومحکم گفت:

من از شما معذرت می خوام و خواهش می کنم دیگه در مورد زندگی خصوصی من کنکاش نکنید-

-شما هم مثل پدرتون همشیه منو سر دو راهی می ذارید

-از این حرف استاد بر آشفت با لحن تندی پرسید :

-ببخشید ولی کدوم حرف من باعث شده شما سر دو راهی قرار بگیرید ؟

-اینکه برای بودن سر کلاس من تلاش می کردید

با پوزخندی گفت:

-شما دچار توهم شدید و فکر می کنید هر دانشجویی که کلاسشو با شما میگیره بهتون علاقه داره

-نه همه؟

-منم مثل بقیه ام

-برای من شما مثل بقیه نیستید

پر از خشم خیره اش شد اصلا نمی فهمید چرا مردهای اطرافش اینهمه بی منطق هستند ودنیا را فقط از دریچه نگاه خودشان میبنند .در حالی که همه وجودش از خشم میلرزید به روی میز خم شد و با قاطعیت گفت:

-استاد محترم ! من نامزد دارم و اتفاقا بر عکس نظر شما به اون خیلی هم علاقه دارم ، پس خواهش می کنم دیگه هیچ وقت !هیچ وقت به خاطر من سر دو راهی قرار نگیرید . با اجازه

نفس زنان برای خروج در را که باز کرد سینه به سینه آرمین قرار گرفت .نگاهش در نگاه متعجب آرمین گره خورد آرمین به چهره گلگون و بر افروخته اش که حکایت از خشم درونش بود نظری انداخت و سرد و آزاردهنده پرسید :

-تو اینجا چه می خوای؟؟

از اینهمه بدبختی و بیچارگی بغضش گرفته بود. مظلومانه سرش را به زیر انداخت وبغض الود ومعصومانه زمزمه کرد:

-می خواست با هم حرف بزنیم

عصبی نیم نگاهی به در اتاق ارجمند انداخت ودوباره با چشمانی تنگ شده به او زل زد و محکم پرسید:

-چرا ؟

-درمورد دیشب.......

کلافه نفس عمیقی کشید وگفت :

-بیا دفترم


romangram.com | @romangram_com