#مهمان_زندگی_پارت_308

سریح وبی مقدمه پرسید

-اون استاد مشایخه؟

لحظه ای جا خورد وبا بهت به او خیره شد پس از لحظه ای با لکنت گفت:

-چرا......چرا ......شما این فکرو در مورد دکتر مشایخ کردید ؟

-با صمیمیتی که توی رفتار دیشب اون بود این برداشت و کردم

-اما شما اشتباه می کنید

-سایه خواهش می کنم واقعیت هرچی هست و به من بگو!

اخم ظریفی روی صورتش نشاند و کلافه گفت:

-واقعیت چی ؟

-من حس می کنم شما درگیر یک ازدواج تحمیلی شدی

مات زده پرسید :

-منظورتون چیه؟

نفس عمیقی کشید وآهسته گفت:

-من تمام دیشب رفتار چند ماه اخیر شما رو بررسی کردم وبه این نتیجه رسیدم که شما دچار نوعی سردرگمی هستید

-استاد من اصلا متوجه منظورتون نمی شم

-خانم ستوده من فکر میکنم شما برخلاف علاقتون با دکتر مشایخ نامزد شدید

از این رک گویش بی اختیار رنگش پرید ونفس در سینه اش حبس شد با تلاش بسیار آرام زمزمه کرد

-چرا این فکرو میکنید ؟

با قاطعیت گفت

-فکر نمی کنم بلکه مطمئنم

-چرا؟

-چون پدرتون نامزدتون و درست همون کسی معرفی کرد که شما هم مشایخ و معرفی کردید

هیجان درونش را باکشیدن نفسی عمیق کنترل کرد وگفت :

-شما دارید با حرفهاتون منو گیج می کنید

در عمق چشمان پریشانش خیره شد وگفت :

-پدرتون هم گفت نامزد شما پسر دوست صمیمیشه

-پدرم دوستای صمیمی زیادی داره

-خوب پس به من بگید دلیل اینکه اصرار داشتید کلاستون با مشایخ و تغییر بدید چی بود

-چون شنیده بودم مشایخ خیلی سخت می گیره

-اما اون که باشما رفت وآمد خانوادگی داره و توی رفتارشم با شما خیلی صمیمی بود

romangram.com | @romangram_com