#مهمان_زندگی_پارت_305


-آهان آبروی بابات خیلی برات عزیزه !،نه !..........اما آبروی من بدرک

دستش را گرفت وبا لحنی که سعی در آرام کردن آرمین داشت با آرامش گفت :

-آرمین بیا بریم، توی ماشین حرف میزنیم

با خشونت دستش را پس زد وبه تندی گفت :

-چرا ، اصلا من کیم ؟ پسر دوست باباتم ؟

نفس عمیقی کشید وگفت :

-هیچ میدونی بعضی وقتا میشی یه بچه پنج ساله

و به طرف خودرو آرمین رفت و با جدیت ادامه داد :

-من وسط کوچه هیچ حرفی با تو ندارم

آرمین هم با حرص نفسش را فوت کرد ودر حالی که ریموت ماشین را میزد کلافه به سمت ماشین رفت .طوفانی سهمگین در درون سایه به راه بود. پس از طی مسافتی کوتاه آرمین بی مقدمه گفت :

-چرا بهم نگفتی قرار بیان اونجا؟

-چون اصلا خبر نداشتم

عصبی به طرفش برگشت و پرسید :

-خواستگاری بدون قرار قبلی ؟

عاجزانه داد زد

-به خدا خبر نداشتم

-پس چرا گفتی اومدن عیادت ؟

-گفتم که اصلا نمی دونستم اومدن خواستگاری

برآشفت وفریاد کشید

- پس چرا ساغر می دونست اما تو نفهمیدی، یعنی اینقدر ای کیوت پایینه

-چون اصلا برام مهم نبود

داد زد

-مهم نبود ،چون فکر می کنی هر چیزی که مربوط به منو و آبرو وحیثیتم میشه اصلا مهم نیست

-آرمین بخدا تو داری بی خود بزرگش می کنی ،بابا بهشون گفت که من نامزد دارم

با حیرت چشمانش چهارتا شد .به طرفش برگشت وبا ناباوی چشمان درشتش را تنگ کرد و گفت:

-چی!!............تو نامزد داری؟یعنی پدرت هم بهشون نگفت که تو دیگه مجرد نیستی وازدواج کردی ؟

با آرامش گفت :

-نه نگفت ،چون من ازش خواهش کردم چیزی در مورد تو نگه

با حرص نفس عمیقی کشید و با لحنی که سعی می کرد خشن نباشد گفت:


romangram.com | @romangram_com