#مهمان_زندگی_پارت_306
-تو رو خدا سایه بهم بگو هدفت از این کارها چیه ؟
کلافه پرسید :
-چه کاری؟........مگه من چکار کردم؟
-می خوای بگی اصلا نمی دونی ؟
-چیو نمی دو.........
میان حرفش پرید وبا چهره ای برافروخته گفت:
-من پسر دوست صمیمی پدرتم ؟....فقط همین !
با قاطعیت گفت :
-مگه نیستی ؟
تن صدایش را بالا تر برد وفریاد کشید:
-هستم ،.. ولی نه فقط پسر دوست پدرت!
مستاصل گفت:
-باید چی می گفتم
-واقعیت رو
-اینکه ما یه زوج قرار دادیم
فریاد کشید
-سایه ما یه زوج قرار دادی نیستیم ،من وتو شرعا وقانونا زن وشوهریم ،چراداری سعی می کنی اینو همش فراموش کنی
دلش می خواست فریاد بزند وبگوید
(بی انصاف این تویی که فراموش کردی زنی هم توی زندگیت وجود دارد،نه من بدبخت که باید همیشه آماج خشم و غضبی باشم که مقصرش هم نیستم )
با لحن آرامی نجوا کرد:
-من فقط نمی خواستم تو سوژه دانشگاه بشی
آهی کشید وآرام گفت:
-تو فقط چون نمی خوای ارجمند و از دست بدی اینو گفتی
با غیظ وناباوری به طرفش برگشت
(خدایا چرا این مرد اینهمه گستاخ و از خود راضی است )برای تلافی حرفش با لجبازی گفت: -
-آره چون باید به فکر چند ماهه دیگه که تو دنبال عشقت رفتی باشم
حرصی گفت :
-فکر نمی کنی اینهمه آدم دور برت ممکنه زیادیت کنه
پر ازخشم به تندی گفت :
-بس کن دیگه، چطور به خودت اجازه میدی دم به دقیقه تحقیرم کنی
romangram.com | @romangram_com