#مهمان_زندگی_پارت_304

-یه سوء تفاهم بود ؟!پس چرا ساغر چیز دیگه ای میگه ؟

ناهید با لبخند دوباره گفت:

-پسرم خودتو اذیت نکن ،حاج علی جوابشون و داد

با حرص پیشانیش را فشرد وبا لحنی خشک وآزاردهنده روبه سایه گفت :

-تا من یه سر به پدرت می زنم حاضر شو بریم

آهسته زیر لب زمزمه کرد :

-باشه

آرمین وارد اتاق پدرش شد واو رو به ساغر با خشم وغضب گفت:

-نمی تونستی خفه خون بگیری وهیچی نگی؟

با بی خیالی شانه بالا انداخت وگفت:

-مگه من چی گفتم ؟

آرمین از اتاق حاج علی بیرون آمد و پشت سرش محکم وآمرانه گفت:

-تو که هنوز اینجا وایسادی وداری بحث می کنی

به طرفش برگشت وپرسید

-تو چرا پیش بابا نموندی ؟

-خواب بود نخواستم مزاحم استراحتشون بشم ،توهم سریع برو حاضرشو

-باشه

به طرف اتاقش رفت وبا پوشیدن پالتواش وسایلش را برداشت واز اتاق خارج شد .آرمین درحال صحبت با ناهید بود او را که حاضر شده دید به ناهید گفت :

-خوب مادرجون ما دیگه میریم شما به چیزی احتیاج ندارید ؟

-نه پسرم برید به سلامت

از مادرش خداحافظی کردوبه همراه آرمین از سالن خارج شد روی اولین پله بود که ساغر صدایش زد به طرفش برگشت ساغر در حالی که دسته گل استاد ارجمند در دستش بود لوده وبی خیال گفت:

-عروس خانم دسته گلت یادت رفته!

با حرص به ساغر خیره شدچقدر دلش می خواست دسته گل را در سرش میکوبید . ساغر دسته گل را به طرفش گرفت وگفت:

-اینجا به اندازه کافی گل هست این یکی دیگه زیادیه

نگاه مضطربش را به چهره غضبناک وعبوس آرمین دوخت ،آرمین با دیدن دسته گل از سرخشم دندانهایش را برهم فشرد و از پله ها پایین رفت. با اکراه دسته گل را ازمیان دست ساغر بیرون کشید وباسرعت به دنبال آرمین پایین رفت واز در خارج شد

آرمین در کنار درایستاده بود .با خروجش از در حیاط با نهایت خشم دسته گل را ازمیان دستش بیرون کشید ودر جوب آب انداخت وبا تمسخر فریاد کشید:

-که اومده بودن عیادت بابات!

آهسته گفت:

- خواهش می کنم ،توی کوچه وایسادیم

پوزخندی زد وحرصی گفت:

romangram.com | @romangram_com